نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۷ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته

در آن وقت که شیخ بنشابور بود روزی گفت اسب زین باید کرد تا بیرون رویم. ستور زین کردند، شیخ برفت و جمعی بسیار در خدمت شیخ برفتند. بدر نشابور بدیهی رسیدند، شیخ گفت این دیه را چگویند؟ گفتند کی در دوست. شیخ آنجا نزول کرد و شیخ آنجا با جمع آن روز مقام کردند. دیگر روز جمع گفتند کی ای شیخ برویم، شیخ گفت بسیار قدم باید زدن تامرد بدر دوست برسد چون ما آنجا رسیدیم کجا رویم؟ چهل روز آنجامقام کرد و کارها پدید آمد و بیشتر اهل آن دیه بر دست شیخ توبه کردند و همۀ اهل دیه مرید شیخ گشتند.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شیخ بنشابور روزی خواست که به بیرون برود و اسب زین کرد. پس از آن، جمع زیادی همراه او شدند و به دیه‌ای به نام "بدر" رسیدند. شیخ در آنجا فرود آمد و با همراهانش مدت چهل روز در آنجا ماند. در این مدت، بسیاری از اهل دیه به دست شیخ توبه کردند و همه آن‌ها مرید شیخ شدند.