نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۲۱ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

بخش 1

درویشی بود در نشابور او را حمزة التراب گفتندی از بس تواضعی که در وی بودی. روزی به شیخ رقعۀ نبشت که تُراب قدمه. شیخ بر ظهر رقعه بنوشت این بیت را و بفرستاد:

گر خاک شدی خاک ترا خاک شدم

چون خاک ترا خاک شدم پاک شدم

و شیخ الاسلام جد این دعاگوی خواجه بوسعید چنین آورده است که جماعتی برآنند که بیتها که به زبان شیخ رفته است او گفته است و نه چنانست که اور ا چندان استغراق بودی بحضرت حقّ که پروای بیت گفتن نداشتی الا این یک بیت که بر ظهر رقعۀ حمزه نبشت و این دو بیت دیگر درست نگشته است که شیخ گفته است:

دیگر همه آن بوده است که از پیران یاد داشته است.

بخش 2

جانا بزمین خاوران خاری نیست

کش با من و روزگار من کاری نیست

با لطف و نوازش جمال تو مرا

در دادن صدهزار جان عاری نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در نشابور، درویشی به نام حمزة التراب وجود داشت که به خاطر تواضعش مشهور بود. روزی او نامه‌ای برای شیخی نوشت و در آن یک بیت شعر فرستاد که به نوعی عشق و تواضع او را نشان می‌دهد. این بیت به موضوع خاک اشاره دارد و نشان می‌دهد که درویش خود را با خاکِ محبوبش یکی می‌داند. برخی از شخصیت‌های دیگر بر این باورند که اشعار دیگر که به نام شیخ ذکر شده، واقعاً از او نیست و او به قدری در خدا غرق بود که فرصت گفتن اشعار دیگر را نداشت. در نهایت، اشعار دیگر احتمالاً از یادهای او از سخنان پیران است.