حکایت شمارهٔ ۲۵ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
در آن وقت کی شیخ بنشابور بود و از جوانب انکارها مینمودند و استاد امام هم از آن منکران بودو در آخرچون به مجلس شیخ آمد و آن انکار وی نماند گاه گاهی در اندرون استاد امام از راه آدمی گری اندکی داوری میبود. روزی در خدمت شیخ بکویی فرو میرفتند، سگی بیگانه بدانکوی درآمد، سگان محله بیکبار بانگ درگرفتند و در آن سگ افتادند و او را مجروح کردند و از آنجا بیرون کردند شیخ عنان بازکشید و گفت بوسعید درین شهر غریب است باوی سگی نشاید کرد. آن انکار و داوری بکلی از اندرون استاد امام برخاست و صفا پذیرفت.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در زمان شیخ بنشابور، استاد امام هم از منکران بود. روزی که به مجلس شیخ رفت، در حین گفتگو، سگی به محله آمد و سگان محله به او حمله کردند و او را مجروح کردند. شیخ با توجه به وضعیت بوسعید که در آن شهر غریب بود، گفت که با سگی نباید چنین برخوردی کرد. این واقعه تاثیر عمیقی بر استاد امام گذاشت و او از انکار خود دست کشید و به صفا رسید.