نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۲۸ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته

روزی درویشی بمیهنه رسید و همچنان با پای افزار پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ بسیار سفرکردم و قدم فرسودم و نه آسودم و نه آسودۀ را دیدم. شیخ گفت هیچ عجب نیست، این سفر که تو کردی مراد خود جستی، اگر تو درین سفر نبودیی و یکدم بترک خود گفتیی هم تو بیاسودیی و هم دیگران بتو بیاسودندی. زندان مرد بود مرد است، چون قدم از زندان بیرون نهاد به راحت رسید.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

روزی درویشی به محلی رسید و نزد شیخی رفت و از سفرهای زیاد و خستگی‌هایش شکایت کرد. شیخ پاسخ داد که این سفرها برای جستجوی حقیقت و مرادش بوده و اگر او در این سفرها محو خود بود، می‌توانست آسودگی را پیدا کند. شیخ تأکید کرد که انسان وقتی از قید و بندهای درون خود رها شود، به راحتی و آرامش می‌رسد.