نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۲۹ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته

سیدی بوده است در طوس او را سید حمزه گفتندی و شیخ او را عظیم دوست داشتی و مرید شیخ بود و هرگاه کی شیخ بطوس رسیدی سید او را بسرای خود فرود آوردی.. وقتی شیخ بشهر طوس رسید، سید حمزه را طلب کرد گفتند شیخ او را بنتواند دید کی مدت چهل شبانروز است تا او بفساد مشغولست و صبوح بر صبوح دارد و غلامان و کنیزکان را خمر داده. شیخ ما گفت عجب! بر چنان درگاهی گناه کم ازین نباید کرد! و بیش ازین نگفت و هیچ اعتراض نکرد. چون سید حمزه را خبر دادند کی شیخ بوسعید رسیده است حالی به ترک آن کار بگفت و دیگر روز بخدمت شیخ آمد و شیخ بقرار هر بار مراعاتش کرد و آن سخن بر روی او نیاورد و آن نظر که در حقّ سید داشت هیچ نقصان نپذیرفت.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

سید حمزه در طوس زندگی می‌کرد و علاقه‌مندی زیادی به شیخ داشت. وقتی شیخ به طوس رسید، سید حمزه به دلیل رفتارهای ناپسندش، نتوانست او را ملاقات کند. شیخ از او فقط به خاطر گناهانی که مرتکب شده بود، انتقاد نکرد و این موضوع را به زبان نیاورد. سید با مطلع شدن از حضور شیخ، تصمیم به ترک رفتارهای نادرستش گرفت و روز بعد با احترام به خدمت شیخ آمد. شیخ همچنان به او محبت می‌کرد و جایگاهش را کاهش نداد.