نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۳۲ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته

پیر حبی درزی خاص شیخ بوده است. روزی جامۀ شیخ دوخته بود وقت قیلوله بود و شیخ سرباز نهاده و خادم خاص بر بالین شیخ بود، با مروحۀ در دست عبدالکریم گفت چه وقت اینست؟ پیر حبی گفت هرجا کی تو در گنجی من نیز درگنجم، خواجه عبدالکریم مروحه بنهاد و دستی چند بروی زد، چون هفت بار دست زد شیخ گفت بس. پیر حبی بیرون آمد و با خواجه نجار شکایت کرد. چون شیخ نماز دیگر بیرون آمد خواجه نجار با شیخ گفت کی جوانان دست بر پیران دراز می‌کنند، شیخ چی گوید؟ شیخ گفت دست خواجه عبدالکریم دست ما بود، بعد از آن هیچ کسی هیچ نگفت.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

پیر حبی درزی خاص شیخ بود و روزی لباس شیخ را دوخته بود. در حالی که شیخ در حال استراحت بود، خادم خاص بالای سرش بود. خواجه عبدالکریم، که مشغول مروحۀ (عصا) به دست داشت، از پیر حبی پرسید که چه زمانی است. پیر حبی جواب داد که هرجا که تو هستی، من هم هستم. خواجه عبدالکریم سپس چند بار بر پیر حبی دست زد. شیخ که این را دید، گفت بس است و پیر حبی به خواجه نجار شکایت کرد. بعد از نماز، خواجه نجار از شیخ پرسید چرا جوانان دست روی پیران دراز می‌کنند. شیخ پاسخ داد که دست خواجه عبدالکریم، دست ما بود و از آن پس هیچ کس چیزی نگفت.