حکایت شمارهٔ ۳۷ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
روزی شیخ در نشابور مجلس میگفت، در میان سخن گفت از سر خانقاه تا ببُن خانقاه همه گوهرست ریخته، چرا برنچینید؟ خلق بازنگریستند پنداشتند گوهرست تا برگیرند، چون ندیدند گفتند ای شیخ ما گوهر نمیبینیم! شیخ گفت: خدمت! خدمت!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
روزی شیخ در نشابور سخنرانی میکرد و به مردم میگفت که از سر خانقاه تا پایین آن، گوهرهایی ریخته شده است. مردم فکر کردند منظور او گوهرهای واقعی است و به جستجوی آن پرداختند. وقتی چیزی نیافتند، به شیخ گفتند که آنها هیچ گوهر نمیبینند. شیخ در پاسخ گفت که "خدمت"، اشاره به این که ارزش و معنای واقعی در خدمت به دیگران است، نه در جستجوی مادیات.