حکایت شمارهٔ ۳۶ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
آوردهاند کی روزی شیخ قدس اللّه روحه العزیز در نشابور برنشسته میرفت. بدر کلیسایی رسید، اتفاق را روز یکشنبه بود جمله با شیخ گفتند ای شیخ میباید کی ایشان را ببینیم، شیخ پای از رکاب بگردانید چون شیخ در رفت ترسایان پیش شیخ آمدند و خدمت کردند و همه به حرکت پیش شیخ بیستادند وحالتها برفت. مقریان با شیخ بودند، یکی گفت ای شیخ دستوری هست تا آیتی بخوانند؟ شیخ گفت روا باشد. مقریان آیتی خواندند، ایشان را وقت خوش گشت و بگریستند، شیخ برخاست و بیرون آمد. یکی گفت اگر شیخ اشارت کردی همه زنارها بازکردندی، شیخ گفت ما ایشان را زنار برنبسته بودیم تا بازگشاییم.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
روزی شیخ در نشابور به یک کلیسا رسید و در روز یکشنبه، عدهای از مسیحیان به ملاقات او آمدند. وقتی شیخ به داخل رفت، برخی از مقریان (قاریان) نیز با او بودند و یکی از آنها پیشنهاد کرد تا آیهای از قرآن بخوانند. شیخ این درخواست را پذیرفت و بعد از خواندن آیه، حضار تحت تاثیر قرار گرفتند و گریستند. زمانی که شیخ از کلیسا خارج شد، یکی از حاضران گفت که اگر شیخ اراده کرده بود، همهی مسیحیان میتوانستند زنگارهای دینی خود را کنار بگذارند. شیخ پاسخ داد که آنها را بدون زنار نمیدانستیم که حالا بخواهیم باز کنیم.