حکایت شمارهٔ ۴۹ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
خواجه بوالفتح شیخ گفت که چون خواجگک سنکانی به نزدیک شیخ ما آمد جوانی ظریف بود و جامهاء نیکو پوشیده داشت. شیخ را بدعوتی میبردند، شیخ را عادت بودی کی از پس جمع راندی. خواجگک در پیش شیخ میرفت و بخود فرومینگریست. شیخ گفت در پیش مرو! خواجگک واپس ایستاد. چون گامی چند برفتند شیخ گفت واپس مرو! او بردست راست شیخ آمد. چون گامی چند برفتند شیخ گفت خواجه بر دست راست مرو! خواجه بر دست چپ شیخ آمد. شیخ گفت خواجه بر دست چپ مرو! او دل تنگ شد و گفت ای شیخ کجاروم؟ گفت ای خواجه خود را بنه و راست برو! پس شیخ این بیت را بگفت:
تا با تو تویی ترا بدین حرف چه کار
کین آب حیوتست ز آدم بیزار
فریادبر خواجگک افتاد و در پای شیخ افتاد و لبیک زد و سفر حجاز کرد و از نیک مردان گشت.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
خواجه بوالفتح شیخ داستانی از خواجگک سنکانی را روایت میکند که جوانی زیبا و خوشپوش بود. شیخ به خاطر عادتش در هنگام دعوت، از جمع فاصله میگرفت. خواجگک در پیش شیخ حرکت میکرد و مدام به خود مینگریست. شیخ به او گفت که به جلو نرود و همواره او را به سمت راست و چپ هدایت کرد. این رفتار خواجگک را دلتنگ کرد و از شیخ پرسید که کجا برود. شیخ به او گفت که به خود اعتماد کند و مستقیم حرکت کند. سپس شیخ شعری گفت که منظور آن این بود که خواجگک باید به خود تکیه کند نه به ظاهر. در نتیجه، خواجگک تحت تاثیر قرار گرفت و به پای شیخ افتاد و سپس سفر حجاز کرد و به فردی نیکو تبدیل شد.