حکایت شمارهٔ ۵۰ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
خواجه بوالفتح شیخ گفت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز از نشابور بمیهنه آمده بود و جمعی بسیار باوی، دیگر روز بر دکانی در مشهد مجلس میگفت و خلقی بیحد نشسته بودند و وقتی خوش پدید آمده بود، درین میان نعرۀ مستان و های وهوی و غلبۀ ایشان پدید آمد، کی در همسرایگی شیخ ما مردی بود کی اورا احمد بوشره گفتندی، مگر شبانه در سرای خود باحریفان بکار باطل مشغول بود و بامداد صبوح کردند و مشغلۀ عظیم میکردند. صوفیان و عامۀ خلق برآشفتند و غلبه در مردمان افتاد که برویم و سرای بر سر ایشان فرو گذاریم. شیخ در میان سخن بود، گفت سبحان اللّه ایشان را باطل چنان مشغول کرده است کی از حقّ شماشان یاد نمیآید! شما حقّی بدین روشنی میبینید و چنان تان مشغول نمیکند کی از آن باطلتان یاد نیاید. فریاد از خلق برآمد و بگریستند و به ترک آن امر معروف بگفتند خواجه بوالفتح گفت دیگر روز من پیش شیخ ایستاده بودم،احمد بوشره پیش شیخ فرا گذشت شرم زده، شیخ هیچ نگفت تا احمد از شیخ فراگذشت پس شیخ گفت سلام علیک جنگ نکردهایم ما ترا همسرای نیکیم، آن بزرگ درحقّ همسرایه بسیار وصیت کرده است، اگر وقتی ترا مهماتی افتد با ما همسرایگی کن تا مدد دهیم. چون شیخ این سخن بگفت احمد روی بر زمین نهاد و گفت ای شیخ با تو عهد کردم کی هرگز گرد آن نگردم و توبه کردم و مرید شیخ شد. بسی روزگار برنیامد کی شیخ از دنیا نقل میکرد و هر کسی را وصیتی میفرمود. احمد بر پای خاست و گفت ای شیخ پیرم و روشنایی ندیدم و تو میروی. شیخ گفت دل خوش دار کی کسی را کی روشنایی این شمع بروی افتد، کمترین چیزی کی خدای تعالی باوی کند، آن بود کی بروی رحمت کند.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
خواجه بوالفتح شیخ بلندپایه از نشابور به مشهد آمده بود و جمع زیادی در دکان او نشسته بودند. در میان صحبتهای شیخ، صدای هیاهو و شادمانی از مردی به نام احمد بوشره که به کار باطل مشغول بود، به گوش میرسید. صوفیان و مردم برآشفته شده و خواستند به سراغ احمد بروند. شیخ در اینجا به مردم گفت که این سرگرمی باطل باعث شده است که از حق غافل شوند. مردم به شدت گریستند و از کار ناپسند خود دست بردند. در روز بعد، احمد بوشره به نزد شیخ رفت، اما شیخ چیزی نگفت. در نهایت، شیخ به احمد گفت که او باید از همسرایگی با افراد نیک بهرهمند شود. احمد که قبلاً عهد کرده بود از این نوع فعالیتها دوری کند، تصمیم به توبه گرفت و مرید شیخ شد. زمانی نگذشت که شیخ از دنیا رفت و احمد به شیخ گفت که او پیر شده و روشنایی را نمیبیند. شیخ هم به او آرامش داد و گفت که خداوند همیشه رحمتش را بر بندگانش نازل میکند.