نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۵۹ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته

شیخ را قدس اللّه روحه یک روز قبضی بود، از میهنه قصد سرخس کرد چنانک سنت او بود. چون بدست کرد رسید لقمان را دید. لقمان گفت ای بوسعید کجا می‌روی؟ گفت دلم تنگ است به سرخس می‌روم. گفت چون به سرخس رسی خدای سرخس را از ما سلام گویی!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شیخ قدس الله روحه روزی تصمیم می‌گیرد به سرخس برود. در راه با لقمان ملاقات می‌کند و به او می‌گوید که دلش تنگ شده و به سرخس می‌رود. لقمان از او می‌خواهد که وقتی به سرخس رسید، سلام خداوند سرخس را به او بدهد.