حکایت شمارهٔ ۵۷ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
آوردهاند کی درویشی در مجلس شیخ بر پای خاست و قصۀ دراز اساس نهاد. شیخ گفت ای جوان مرد بنشین تا ترا حدیث آموزم. آن مرد بنشست شیخ گفت چه خواهی کرد این قصۀ دراز؟ این بار کی سؤال کنی چنین گوی کی راست گفتن امانتست و دروغ گفتن خیانتست و مرا به فلان چیز حاجتست. مرد گفت کی چنین کنم، به دستوری باز گویم تا آموختهام یا نه. شیخ گفت بگوی. مرد گفت راست گفتن امانتست و دروغ گفتن خیانتست و مرا به فرجی شیخ حاجتست. شیخ گفت مبارک باد فرجی از پشت باز کرد و به وی تسلیم کرد. چون شیخ مجلس تمام کرد مریدان شیخ نزدیک آن مرد رفتند و فرجی شیخ را بصد درم خریداری کردند، نفروخت تا به هزار درم رسید، آنگاه بفروخت، به خدمت شیخ آوردند، قبول نکرد و فرجی با آن درویش روانه کرد و سیم بوی بگذاشت و از مریدان خاص گشت.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این داستان، درویشی در مجلس شیخ به سوالاتی درباره راستگویی و دروغ گفتن میپردازد. شیخ به او یادآوری میکند که راستگویی امانت و دروغ گفتن خیانت است. درویش در پاسخ او، این آموزه را تأیید کرده و از شیخ درخواست کمکی میکند. شیخ پس از بیان آموزههایش، یک فرجی به او میدهد. مریدان شیخ که متوجه ارزش فرجی شده بودند، آن را با قیمتهای مختلف میفروشند، اما درویش از فروش آن خودداری میکند و به شیخ تقدیم میکند. در نهایت، درویش با بوی سیم و احترام خاصی به شیخ باقی میماند.