نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۶۶ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته

از چند کس از فرزندان شیخ عبداللّه انصاری روایت کرده اندکی شیخ اسلام عبداللّه انصاری گفت کی در اول جوانی که من طالب این حدیث بودم، می‌خواستم کی مرا درین معنی گشایشی بود. پس ریاضتها می‌کردم و به خدمت پیران طریقت و بزرگان دین می‌رسیدم و بدعا مدد می‌خواستم و نیز درزفان من فحش گفتن می‌بودی که بی‌خویشتن برزفان من می‌رفتی و من به باطن آن را سخت کاره و منکر بودم، هر چند جهد می‌کردم آن فحش گفتن از زفان من بیرون نمی‌شد. تا وقتی کی به نشابور شدم و شیخ بوسعید قدس اللّه روحه العزیز آنجا بود من بدین اندیشه به زیارت اودرشدم و او نشسته بود و مریدی در خدمت او و شلغم جوشیده در شکر سوده می‌گردانید و به شیخ می‌داد و شیخ آنرا به کار می‌برد. من در رفتم، شلغمی در دست داشت یک نیمه خورده بود آن یک نیمه بدست خویش در دهان من نهاد، ا زآن ساعت باز هرگز بر زفان من فحشی نرفت و نه هیچ چیز که نبایست، و سخن حقّیقت بر من گشاده گشت و هرچ بر زفان من می‌رود همه از آن نیم شلغم دارم کی شیخ بدست مبارک خویش در دهان من نهاده.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شیخ عبدالله انصاری در جوانی به دنبال گشایشی در فهم حدیث بود و برای این کار به ریاضت و خدمت به پیران طریقت پرداخت. او با وجود تلاشش نتوانسته بود از فحش گفتن خود خلاص شود. زمانی که به نشابور رسید، با شیخ بوسعید دیدار کرد. شیخ بوسعید شلغمی در دست داشت و نیمه‌ای از آن را به دهان شیخ عبدالله گذاشت. از آن زمان، نه تنها او دیگر فحش نمی‌گفت بلکه سخن حقیقت نیز بر او گشوده شد. این واقعه را به عنوان نشانه‌ای از نفوذ معنوی شیخ بوسعید می‌داند.