حکایت شمارهٔ ۷۰ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
خواجه بوالفتح شیخ گفت رحمةاللّه علیه کی در آن وقت کی شیخ به نشابور بود، سیف الدوله والی نشابور بود و از جملۀ سلاطین بزرگ بود، یک روز به زیارت شیخ آمد در خانقاه، و بسیار بگریست و خدمتها کرد و گفت میباید کی مرا به فرزندی قبول کنی. شیخ گفت ای ابرهیم درجۀ بزرگ آوردی نباید کی بحقّ این قیام نتوانی نمود. گفت به برکات همت شیخ ان شاء اللّه کی قیام نمایم. شیخ گفت از ما پذیرفتی کی ظلم نکنی و لشکر را دست کوتاه داری تا بر رعیت ظلم نکنند؟ گفت کردم. شیخ گفت ترا به فرزندی قبول کردیم. سیف الدوله خدمت کرد و بیرون آمد و عدل و نیکو سیرتی آغاز نهاد تا چنان شد کی بعدل و انصاف در خراسان و عراق مشهور شد و بجوامردی بدو مثل زدندی، از برکۀ نظر شیخ.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
خواجه بوالفتح شیخ رحمتالله علیه در نشابور بود که سیفالدوله، والی نشابور و یکی از سلاطین بزرگ، به دیدار او آمد. سیفالدوله بسیار گریست و از شیخ خواست که او را به فرزندی قبول کند. شیخ ابتدا به او گفت که باید از جایگاه خود به درستی و بدون ظلم استفاده کند. سیفالدوله وعده داد که به برکت همت شیخ، به درستی رفتار خواهد کرد. در نهایت، شیخ او را به فرزندی قبول کرد و سیفالدوله پس از آن با عدل و انصاف رفتار کرد، تا جایی که به نیکی و جوانمردیاش در خراسان و عراق شهرت یافت.