نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۶۸ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته

و در آن وقت کی شیخ بوسعید به نشابور بود روزی حسن را گفت برخیز و قوّالی بیار. حسن بیرون رفت و طلب کرد، کسی را نیافت، چون عاجز شد جوانی را نشان دادند در خراباتی، حسن به طلب او شد، او مست بود. پیش شیخ آمد و گفت ای شیخ همه شهر طلب کردم هیچ نیافتم الا جوانی بدین صفت. شیخ گفت او را بباید آورد. حسن جوان را بخدمت شیخ آورد چنانک از خود خبر نداشت. شیخ گفت ای جوان چیزی بر گوی! جوان بیتی شکسته بسته بگفت چنانک حال مستان بودو هم آنجا در خواب شد. شیخ گفت او را نیکو بخوابانید جوان ساعتی بخفت چون از خواب درآمد فریاد برآورد کی من کجاام؟ حسن به نزدیک رفت و حال بگفت کی ترا شیخ طلب کرد تا بیتی بگویی. پس جوان در پای یک یک می‌افتاد تا پیش شیخ رسید و پای شیخ را بوسه داد و گفت توبه کردم شیخ دست بر سر وی نهاد و موی سرش برگرفت و جامۀ شیخ در وی پوشید و در خانقاه سی سال خدمت درویشان بجای آورد به برکۀ نظر شیخ.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شیخ بوسعید در نشابور بود و روزی از حسن خواست تا قوالی بیاورد. حسن نتوانست کسی را پیدا کند و در نهایت جوانی مست را به خدمت شیخ آورد. جوان در حال خواب و بیداری بود و نتوانست به درستی بیتی بخواند. وقتی از خواب بیدار شد، فریاد زد و متوجه شد که کجاست. حسن به او گفت که شیخ خواسته تا بیتی بگوید. جوان به شیخ نزدیک شد و در کمال تواضع پای او را بوسید و اعلام کرد که توبه کرده است. شیخ دست بر سر او نهاد و او را در خانقاه به مدت سی سال در خدمت درویشان نگه داشت.