نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۷۳ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته

وقتی شیخ قدس اللّه روحه العزیز در میهنه مجلس می‌گفت، در میانۀ مجلس درویشی در رسید از ماورالنهر و درمجلس بنشست و سه روز خدمت بجای آورد و هر روز در مجلس شیخ نشستی، شیخ روی بوی کردی و سخنان خوب گفتی، روز چهارم آن درویش در میان مجلس نعرۀ بزد و برخاست و گفت ای شیخ مرا می‌باید کی بدانم کی تو چه مردی و چه چیزی؟ شیخ گفت ای درویش ما را بر کیسه بندنیست و با خلق خدای جنگ نیست. درویش چون آن سخن شنید بنشست. چون شیخ از مجلس فارغ شد آن درویش پای افزار کرد و به جانب ماورالنهر شد. چون آنجا رسید آنجا مشایخ بزرگ بوده‌اند و عادت ایشان چنان بودی کی حلقه بنشستندی و هر کسی درین شیوه سخنی گفتندی. چون آن درویش در میان ایشان بنشست و هر کسی سخنی می‌گفتند نوبت بدرویش رسید، او را گفتند بیا تا چه آوردی از خراسان! گفت من پیری دیدم در میهنه کی سخنان نیک می‌گفت، من آن همه یاد نتوانستم داشت، از وی سؤال کردم که تو چه مردی و احوال تو چیست؟ او گفت ما را بر کیسه بند نیست و با خلق جنگ نیست. جملۀ پیران بیکبار برخاستند و روی سوی خراسان کردند و سجود کردند تعظیم حالت شیخ را، کی چنین کس را تعظیم می‌باید کرد که با او هیچ چیز نمانده است.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این روایت، شیخ در مجلسی نشسته و درویشی از ماورالنهر به او می‌پیوندد و سه روز در کنار او می‌ماند. در روز چهارم، درویش از شیخ سؤال می‌کند که او چه کسی است و شیخ پاسخ می‌دهد که ما به دنیا وابسته نیستیم و با مردم جنگی نداریم. درویش از این سخن متاثر می‌شود و پس از پایان مجلس، به سفر برمی‌خیزد. در ماورالنهر، درویش با مشایخ بزرگ دیدار می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد تا از شیخ سخن بگویند. او از شیخ به عنوان کسی که سخنان نیکو می‌گوید یاد می‌کند و وقتی می‌گوید که او هم گفته است «ما را بر کیسه بند نیست»، مشایخ متوجه مقام والای شیخ می‌شوند و به او تعظیم می‌کنند. به این ترتیب، درویش و مشایخ به مقام معنوی شیخ اذعان می‌کنند.