حکایت شمارهٔ ۷۸ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
آوردهاند کی چون شیخ به شهر مرو رفت و آن ماجرا با پیر بوعلی سیاه برفت از آنجا بیرون آمد و به صحرا میشد، خواجۀ به حکم ارادت در رکاب شیخ میرفت چون شیخ بدر سرای او رسید آن خواجه عنان شیخ بگرفت و از وی استدعا کرد کی میباید کی شیخ بسرای من درآید و ما را مشرف گرداند. شیخ با جمع به سرای فرود آمد، ستونی بود بزرگ و بسیار چوبها را سر بروی نهاده چنانک بیشتر آن عمارت را بار برین ستون بود. چون شیخ را چشم بران ستون افتاد گفت: لاستوائک حملتَ ماحملت. چون این کلمه برزفان شیخ برفت آن خواجه گفت آری ای شیخ مرا چندین خرج افتاده است برین ستون و چندین گردون ببردهام و مشقتها تحمل کرده تا این ستون را اینجا آوردهایم و در همه شهر ازین بزرگتر ستونی نیست. شیخ گفت ای سبحان اللّه ما کجاییم و این مرد کجاست! هم بر پای از آنجا بیرون آمد و چندانک شیخ را استدعا کرد ننشست و از آنجا برباط عبداللّه مبارک آمد و در مرو مقام نکرد و بمیهنه آمد.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شیخ بعد از رفتن به شهر مرو و دیدار با پیر بوعلی سیاه، به صحرا رفت. خواجهای که به او ارادت داشت، در کنار شیخ بود. وقتی شیخ به منزل خواجه رسید، او از شیخ خواست تا داخل منزلش شود. در آنجا شیخ نگاهی به ستونی بزرگ انداخت و گفت: "لاستوایک حملت ماحملت". خواجه توضیح داد که هزینهها و زحماتی برای آوردن این ستون متقبل شده و این بزرگترین ستون در شهر است. سپس شیخ با تعجب از وضعیت و بزرگمنشی خواجه بیرون آمد و اجازه نداد که در منزل او بماند و به برباط عبدالله مبارک رفت و در مرو توقف نکرد.