حکایت شمارهٔ ۷۹ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
خواجه بوالفتح شیخ گفت رحمةاللّه علیه، کی در آن وقت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود یک روز شیخ را جامۀ زیر نودوخته بودند و بر آب زده و نمازی کرده و بر حبل انداخته تا خشک شود. ایزار پای ضایع شد هر کسی میگفتند این گستاخی کی تواند کردن؟ و شیخ در رواق خانقاه نشسته بود و هیچ نمیگفت و پیری بود که در بر شیخ او را عظیم دوست داشتی، صوفیان گفتند زاویها بجوییم و بنگریم تا کجا یابیم. ابتدا بدین پیر کردند کی بخدمت شیخ نشسته بود، دست بزیرش بردند ایزار پای شیخ دیدند بر میان بسته، شیخ را چون چشم برآن افتاد فرمود کی زاویهاش بکوی بازنهید! زاویۀ پیر بدر خانقاه باز نهادند و آن پیر از آنجا بیرون شد و دیگر کس او را ندید.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شیخ بوالفتح در زمانی که در نیشابور زندگی میکرد، به دلیل فقدان لباس مناسب و برای خشک شدن ایزار پایش، در خانقاه نشسته بود. هنگامی که صوفیان متوجه وضعیت او شدند، یکی از پیران که او را دوست داشت، نزد شیخ رفت و با مشاهده ایزار پای او که بر میان بسته شده بود، به شیخ گفت که زاویهاش را ببندند. پس از آنکه زاویه بسته شد، آن پیر از خانقاه بیرون رفت و هیچگاه دوباره دیده نشد.