حکایت شمارهٔ ۷۷ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شیخ ابوسعید به مرو رودمیشد چون به بغشور رسید جایی ناخوش دید و مردمانی نیکو و بزرگ و بیشتر ایمه و اهل تقوی بودند و چنین گویند که سیصد مرد مفتی و متدین در بغشور بوده است و جمله عوام شهر مصلح بودند. چون شیخ آنجا رسید گفت این شهر دوزخیست بر بهشتیان و از آنجا بمرو الرود شد وقاضی حسین رحمةاللّه علیه چون شیخ را بدید مرید او شد و شیخ چند روز آنجا مقام کرد. درویشی پسر خویش را تطهیر داد و شیخ را با جماعت بخواند، شیخ با صوفیان آنجا شدند، چون چیزی بکار بردند سماع کردند، شیخ را وقت خوش گشت و همچنان در آن حالت برنشست و بخانقاه آمد و صوفیان در خدمت شیخ برفتند و قوّالان میزدند همچنان و بمیان شهر میبرآمدند. و مردمان انکار کردند بر آن و به نزدیک قاضی حسین رفتند و حال باز نمودند. حسین به شیخ ما چیزی نوشت که جماعت را چنین انکاری میباشد و برین حرکت داوری میکنند. شیخ بر ظهر رقعۀ او بنوشت و بقاضی حسین داد:
تعویذ گشت خوی بدآن خوب روی را
ورنه بچشم بد بخورندیش مردمان
قاضی چون این بیت برخواند بگریست و جماعت را آن انکار زائل شد.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شیخ ابوسعید به شهر بغشور رسید و آنجا را جایی ناخوش و دوزخی برای بهشتیان دانست، هرچند مردم آن نیکو و اهل تقوی بودند. در این شهر سیصد مرد مفتی و متدین وجود داشت. شیخ بعد از مدتی به مرو الرود رفت و قاضی حسین، که او را دید، مریدش شد. شیخ چند روز در اینجا مقام کرد و درویشی پسرش را تطهیر داد. سپس با صوفیان جمع شدند و سماع کردند که موجب شادی شیخ شد. اما این رفتار آنان مورد انکار مردم قرار گرفت و به قاضی حسین گزارش داده شد. قاضی حسین از شیخ خواست تا نظرش را بیان کند و شیخ با نوشتن بیتی بر رقت قاضی حسین اثر گذاشت. قاضی با خواندن این بیت، به گریه افتاد و انکار مردم نسبت به صوفیان پایان یافت.