نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۸۰ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

آورده‌اند کی شیخ را بازرگانی کنیزکی ترک آورده بود و آن کنیزک خدمت شیخ می‌کرد و کنیزکی نیکو اعتقاد بود. شیخ کنیزک را بخواجه بوطاهر داد، کنیزک بخدمت شیخ آمد و بگریست و گفت ای شیخ من هرگز ندانستم کی تو مرا از خدمت خویش دور گردانی! شیخ گفت بوطاهر هم پارۀ ازماست،ترا بحکم او می‌باید بود، ما ترا از خدمت خویش دور نمی‌کنیم. آنگه آن کنیزک بخدمت بوطاهر می‌بود و خدمتهای شیخ بدست خود می‌کرد و در راه دین اعجوبۀ گشت و او را حالتی نیکو بود چنانک یک روز شیخ وی را گفت:

از ترکستان کی بود آرندۀ تو

گو رو دیگر بیار مانندۀ تو

و آن کنیزک والدۀ خواجه بوالفتح شیخ بود.

ما می‌شدیم تا بحد کوهستان بدیهی رسیدیم کی آنرا طرق خوانند. آنجا فرود آمدیم و گفتیم اینجا هیچ کس بوده است از پیران؟ گفتند بلی یکی بوده است کی او را دادا گفته‌اند. بسر خاک آن پیر آمدیم و زیارت کردیم و آسایشی تمام یافتیم. جماعتی از دیه بیرون آمدند، گفتیم کسی باید که دادا را دیده بود. گفتند کی پیریست دیرینه، او دیده است. کس فرستادیم تا او را آوردند. مردی بود بشکوه، از وی پرسیدیم که ای پیر دادا را دیدی؟ گفت کودک بودم کی او را دیدم. گفتیم که از وی چه شنیدی؟ گفت مرا پایگاه آن نبود که من سخن او را دانستمی لکن یک سخن یاد دارم از آن او. گفتیم برگوی. گفت روزی مرقع داری درآمد به نزدیک او و سلام گفت و گفت پای افزار بیرون کنم ایها الشیخ کی بتو بیاسایم کی در همه عالم گشتم هیچ نیاسودم و نه نیز آسودۀ را دیدم. دادا گفت ای غافل، چرا از همگی خویش دست بنداشتی تا هم تو بیاسودیی و هم خلقان بتو بیاسودندی؟ ما گفتیم تمام سخنی گفته است، مقصود ما برآمد، رنجه شدی. بازجای شو. آنگاه شیخ روی با یکی از قوم کرد و گفت: ماکلّ هذا الّا نفسکَ اِنَّ قَتَلْتَها واِلّا قَتَلَتْکَ و اِنْ صَدَمْتَها و اِلّا صَدَمَتْکَ و اِنْ شَغَلْتَها وَ اِلَّا شَغَلَتْکَ. پس شیخ گفت: لا یَصلُ الْمَخْلُوقُ اِلَی الْمَخْلُوِقِ اِلّا بِالسَّیر اِلَیْه وَلایَصلُ المَخْلوقُ اِلَیَ الخالِقِ اِلّا بالصَّبْرِ عَلَیه وَ الصَّبرُ عَلَیه بِقَتْل النَّفْسِ وَ الْهَوی فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْه حقّا.

از سخنان شیخ بوسعیدست کی گفت:

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شیخی بازرگانی را همراه خود داشت که کنیزکی ترک به او داده بود. این کنیزک نیکو اعتقاد بود و از اینکه شیخ او را از خدمت دور کرده است، گریست. شیخ گفت که بوطاهر هم جزء اوست و نمی‌خواهند او را دور کنند. کنیزک به خدمت بوطاهر رفت و با تلاش و خدمت به شیخ، در دین پیشرفت کرد. روزی شیخ به او گفت که کسی از ترکستان به گردن او نیاید. روزی شیخ و همراهانش به یک کوهستان رسیدند و در آنجا با پیرمردی دیدار کردند که از دادا یاد می‌کرد. پیر گفت که در کودکی دادا را دیده و سخنی از او به یاد دارد که حاکی از آرامش روحی است. او اشاره کرد که انسان باید از دلبستگی به دنیا دست بکشد تا به آرامش برسد. شیخ تأکید کرد که انسان‌ها نمی‌توانند به یکدیگر یا به خدا برسند مگر با تلاش، صبر و کشته شدن هوی و نفس خویش.