حکایت شمارهٔ ۸۴ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
روزی شیخ قدس اللّه روحه العزیز در نشابور بتعزیتی میرفت، معرفان پیش شیخ آمدند و خواستند کی شیخ را تعریفی کنند چنانک رسم ایشان بود. چون شیخ را بدیدند فرو ماندند، ندانستند کی چه گویند از مریدان شیخ پرسیدند که شیخ را چه لقب گوییم؟ شیخ را معلوم شد کی چه گویند، ایشان را گفت در روید و آواز دهید کی: هیچ کس بن هیچ کس را راه دهید! همۀ بزرگان بشنیدند، سربرآوردند، شیخ را دیدند کی میآمد و همه را وقت خوش شد و بگریستند.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
روزی شیخ قدس الله روحه العزیز در نشابور به تعزیت میرفت. معرفان خواستند او را تعریف کنند، اما هنگامی که شیخ را دیدند، از گفتن قاصر ماندند. از مریدان شیخ پرسیدند که چه لقبی به او بدهند. شیخ متوجه شد و به آنها گفت که هیچ کس نیازی به تعریف کردن از دیگری ندارد. در این هنگام بزرگان به حضور او آمدند و از دیدنش خوشحال شدند و اشک ریختند.