حکایت شمارهٔ ۹۶ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
در آن وقت کی شیخ قدس اللّه روحه العزیز بنشابور بود، دختر علوی پیش شیخ درآمد و مادر و پدر این دختر سؤال کردندی از مردمان. شیخ آن دختر را پیش خویش بنشاند و گفت این پوشیده از فرزندان پیغامبرست و شما دوستی او میکنید و در وقت صلوات دادن بر وی آوازها بلند میکنید. اکنون بُرهان آن دعوی بنمایید که در حقّ جد او میکنید بنیکویی کردن شیخ جامه از سر برکشید و بدان دختر داد و آن جمع کی آنجا حاضر بودند موافقت کردند و دختر به مراد تمام رسید.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در زمانی که شیخ قدس الله روحه العزیز در نیشابور بود، دختری از نسل پیامبر پیش او آمد. پدر و مادر این دختر از دیگران دربارهی او پرسیدند و متوجه شدند که مردم در مورد این دختر بسیار محترم میدارند. آنها از شیخ خواستند که برهان و مدرکی برای احترام به جد دختر ارائه دهد. شیخ به نشانهی احترام، عمامهاش را از سر برداشت و آن دختر را به جمع حاضر ارائه کرد و در نهایت، خواستههای دختر برآورده شد.