نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۹۹ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته

آورده‌اند کی درآن وقت کی شیخ در خانقاه کوی عدنی کویان بود، روزی سفره نهاده بودند و شیخ با درویشان چیزی بکار می‌بردند در میانه شیخ بومحمد جوینی درآمد و سلام کرد شیخ سلام وی جواب نداد و التفات نکرد، بومحمد بشکست و برنجید و بنشست. چون طعام بکار بردند و دست بشستند شیخ بر پای خاست و سلام بومحمد جوینی جواب بازداد پس گفت که سلام نامیست از نامهای حقّ جل جلاله و ما روا نداریم که با دهان آلوده نام او بریم. بومحمد خوش دل گشت وگفت آنچ شیخ را هست از طریقت و شریعت کس را نیست! و جملۀ متصوفه کی حاضر بودند از آن کلمه فایده گرفتند. از اینجاست کی چون صوفیان بر سفره باشند سلام نگویند تا فارغ نشوند.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

داستان درباره‌ی شیخی است که در خانقاه کوی عدنی کویان حضور دارد. روزی سفره‌ای آماده می‌شود و شیخ و درویشان در حال تناول غذا هستند. بومحمد جوینی وارد می‌شود و سلام می‌کند، اما شیخ به او پاسخ نمی‌دهد و توجهی نمی‌کند. این موضوع باعث رنجش بومحمد می‌شود و او می‌نشیند. بعد از صرف غذا، شیخ به بومحمد سلام می‌دهد و توضیح می‌دهد که سلام نامی از نام‌های خداوند است و نمی‌توان آن را با دهان آلوده ادا کرد. بومحمد خوشحال می‌شود و می‌گوید که آنچه شیخ دارد از طریقت و شریعت بی‌نظیر است. در نتیجه، دیگر صوفیان حاضر نیز از این موضوع درس می‌گیرند و تصمیم می‌گیرند تا زمانی که مشغول غذا هستند، سلام نکنند.