نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۱۰ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل سیم - در کرامات وی در حیات و وفات

از جدم شیخ الاسلام ابوسعد شیخ رحمه اللّه روایت کردند کی او گفت وقتی براهی بیرون شدیم با جمعی از درویشان، بارانی سخت بیامد، ما در پناهی شدیم چند شبانه روز و ستوران بی‌برگ مانده بودند، یکبار از دل تنگی بر زفان من رفت این چیست کی می‌کنی؟ آن شب بخفتم شیخ را بخواب دیدم کی گفت ای بوسعد چنان سخن گفتن بچه کار آید، چندان گوی کی در شفاعت ما گنجد. بیدار شدم، توبه کردم و بسیار بگریستم.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن از جدم شیخ الاسلام ابوسعد شیخ رحمه الله حکایت می‌کند که در سفری همراه درویشان با بارش شدید باران مواجه می‌شوند و به پناهی پناه می‌برند. در این شرایط، او از دل تنگی ناله می‌کند و در خواب به او پیام می‌رسد که از شیخ در مورد شفاعت سخن گفته می‌شود. بیدار شده و احساس عمیقی از توبه و ناباوری به او دست می‌دهد و بسیار گریه می‌کند. این روایت نشان‌دهنده اهمیت توبه و ندامت در زندگی روحانی است.