حکایت شمارهٔ ۸ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل سیم - در کرامات وی در حیات و وفات
شیخ بوالفضل شامی مردی سخت عزیز و بزرگوار بوده است و از مشاهیر مشایخ متصوفه در شب بخواب دید کی شیخ ابوسعید قدس اللّه روحه العزیز در خانقاه درآمدی و طبقی در دست پر قند در میان جمع آمدی و ازکنار درگرفتی و هر کس را از آن قند نصیب میکردی چون به شیخ بوالفضل رسیدی آنچ بر طبق مانده بودی جمله در دهان وی کردی چنانک دهان او پر شدی. از آن شادی از خواب درآمد و دهان خویش را پر قند حالی خادم را آواز داد و گفت تا روشنایی آوردند و جمع را بیدار کردند و بنشستند و او خواب خویش بگفت و از آن قند جمع را نصیب کرد و برخاست و غسلی برآورد و دوگانه بگزارد و پای افزار خواست و گفت صلاء زیارت شیخ بوسعید! جمعی موافقت کردند و او پیاده از بیت المقدس بمیهنه آمد که در راه هیچ بدستور ننشست و درین وقت او را هشتاد سال زیادت عمر بود چون بمیهنه رسید چند روز مقام کرد و بوقت بازگشتن جملۀ فرزندان شیخ را بخواند و گفت شما را وصیت میکنم تا حرمت این بقعه و حقّ این تربت بزرگوار چگونه نگاه دارید و جمع را وداع کرد و به بیت المقدس بازگشت.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شیخ بوالفضل شامی مردی بزرگوار و مشهور در میان صوفیان بود. او در خواب دید که شیخ ابوسعید به خانقاه آمده و قندهایی را بین مردم تقسیم میکند. وقتی نوبت به شیخ بوالفضل رسید، تمامی قندها را در دهان او گذاشت و او از خواب بیدار شد و احساس شادی کرد. پس از بیدار شدن، او قندها را میان جمع تقسیم کرد، سپس غسل کرد و نماز دو رکعتی خواند. او تصمیم گرفت به زیارت شیخ بوسعید برود و با پای پیاده از بیت المقدس به زادگاهش آمد. در این سفر، که در سن بالای هشتاد سالگی صورت گرفت، او هیچگاه در راه نایستاد. وقتی به زادگاهش رسید، چند روز ماند و سپس به فرزندان شیخ وصیت کرد تا حرمت این مکان مقدس را حفظ کنند و سپس دوباره به بیت المقدس بازگشت.