حکایت شمارهٔ ۱۴ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل سیم - در کرامات وی در حیات و وفات
ازخواجه امام ظهیر الدین اسعد قشیری شنیدم، کی نبیرۀ استاد امام بود، کی گفت مرادر نشابور از جهت صوفیان هفتصد دینار نشابوری قرض افتاده بود، عزم لشکرگاه کردم و لشکر بمرو بود، چون بمیهنه رسیدم فرزندان شیخ بوسعید مرا بازگرفتند چند روزها، و بسیاری مراعات کردند چون مدتی مقام کردم و کارها ساختم تا بمرو روم و پای افزار بپوشیده بودم و برین اندیشه در مشهد شدم، چون چشمم بر تربت شیخ افتاد سر در پیش افکندم و چشم بر هم نهادم،گفتی جملۀ حجابها از پیش چشم من برخاست، شیخ رادیدم معاینه کی مرا میگفت این که تو میکنی پدرت کرد یا جدت کرد؟ برو، بازگرد و بنشین کی هم آنجا مقصود حاصل آید. من بیرون آمدم و گفتم ستور بازدهید و کری بازستانید، کری تا بنشابور گیرید. من بازگشتم و بنشابور آمدم و در خانقاه بنشستم، حقّ سبحانه و تعالی چنان ساخت که هم در آن ماه هفتصد دینار نشابوری وام گزارده شد و آن سال چندان فتوح بود کی بیرون خرج خانقاه چند مستغل نکو از جهت خانقاه راست شد و هیچ سال مرا معیشت بدان فراخی و خوشی نبود به برکت همت و اشارت شیخ قدس اللّه روحه العزیز.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
خواجه امام ظهیر الدین اسعد قشیری داستانی را درباره خود نقل میکند. او در نشابور متوجه میشود که هفتصد دینار نشابوری قرض دارد. تصمیم میگیرد به لشکرگاه برود، اما در راه، فرزندان شیخ بوسعید او را متوقف میکنند و به او احترام میگذارند. پس از مدتی اقامت، هنگام عبور از مشهد، بر تربت شیخ میرسد و پس از دعا و نیت خالصانه، میبیند که شیخ به او میگوید لازم نیست به لشکرگاه بروی و باید به خانقاه خود برگردی تا مقصودت برآورده شود. او بازمیگردد و در خانقاه مینشیند و به برکت همت و راهنمایی شیخ، در همان ماه هفتصد دینار وام میگیرد و سالی پربرکت و خوشایندی را تجربه میکند.