حکایت شمارهٔ ۲ محمد بن منور
محمد بن منور / فصل سیم - در کرامات وی در حیات و وفات
حکایت از اشرف ابوالیمانی شنیدم که او نقل کرد از پیر محمد ابواسحقّ، گفت از پدر خود شنودم که شیخ اسبی کمیت داشت که هیچ کس را دست ندادی که برنشستی از تندی که بودی و چون شیخ خواستی که بر نشیند پهلو فرا دکان داشتی تا شیخ پای در وی درآوردی و چون شیخ از دنیا برفت او را دیدند افسار گسسته و آب ازدیدۀ وی میدوید و آب و علف نمیخورد وهفت شبانروز آن اسب همچنین میبود ودر روز هفتم گفتند این اسب لاغر شده است نه آب میخورد و نه علف و بزیان خواهد آمد چکنیم؟ با خواجه ابوطاهر بگفتند خواجه ابوطاهر گفت بباید کشت تا درویشان ازو چیزی بخورند و به مردمان دهیم پس بکشتند و تبرّک را ببردند.
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
حکایت میگوید که اشرف ابوالیمانی از پیر محمد ابواسحق نقل کرده که شیخی اسبی بسیار تند و بیقرار داشت که هیچکس نمیتوانست بر آن سوار شود. وقتی شیخ از دنیا رفت، آن اسب افسار گسسته و بسیار غمگین شد و هیچ چیز نمیخورد. این حالت پنج روز و شب ادامه داشت و در روز هفتم، به خاطر لاغر شدنش، تصمیم گرفتند او را بکشند تا از گوشتش به درویشان و مردم کمک کنند. نهایتاً اسب را کشتند و گوشتش را میان مردم تقسیم کردند.