نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

حکایت شمارهٔ ۳ محمد بن منور

محمد بن منور / فصل سیم - در کرامات وی در حیات و وفات

از پیرزین الطایفه عمر شوکانی شنودم که او گفت که یک روز خواجه ابوالفتح که پسر شیخ بود از دختر شوکان با پدر در خانقاه نشسته بودند و خواجه امام ابوالفتح حکایت وفات شیخ می‌کرد که پیش از وفات خویش بسه روز روی بما کرد و گفت روز پنجشنبه ما را وفات خواهد بود و روز آدینه زحمتی عظیم باشد چنانک شما فرا جنازۀ مانتوانید آمد. پس بفرمود تا چادری آوردند و چهار گوشۀ آن چادر بگرفتند و در هوا بازکشیدند و ما را گفت بزیر این چادر بیرون شوید و انگارید کی این جنازۀ ماست. فرزندان شیخ چنان کردند کی شیخ فرمود بود، بعد از آن بسه روز همان کی شیخ اشارت نموده بود ببود، چون جنازه بیرون آوردند چندان زحمت بود کی ما فرزندان شیخ فرا نزدیک جنازه نتوانستیم رفت این حکایت می‌گفت و هردو می‌گریستند.

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این داستان، عمر شوکانی به یاد می‌آورد که خواجه ابوالفتح، پسر شیخ، در خانقاه با پدرش نشسته و درباره وفات شیخ صحبت می‌کند. خواجه ابوالفتح به یاد می‌آورد که شیخ سه روز قبل از وفاتش به آن‌ها گفته بود که روز پنجشنبه از دنیا خواهد رفت و روز جمعه زحمت زیادی خواهد داشت که خانواده‌اش نمی‌توانند در مراسم جنازه حاضر شوند. سپس شیخ دستور داد تا چادری بیاورند و فرزندانش زیر آن بروند تا احساس کنند جنازه اوست. پس از گذشت سه روز، طبق پیش‌بینی شیخ، جنازه او را بیرون آوردند و زحمت زیادی برای خانواده‌اش پیش آمد، به طوری که نتوانستند نزدیک جنازه بیایند. این ماجرا احساسات عمیق را در آن‌ها برانگیخت و هر دو به گریه افتادند.