نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲ - فی رثاء سید الساجدین علیه السلام غروی اصفهانی

محمدحسین غروی اصفهانی / مراثی سید الساجدین علیه السلام / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع

ای پیک غم بر گو چه شد بیمار ما را

دلدار ما را

آن نوجوان ناتوان بینوا را

بی آشنا را

جز بانوان بینوا بودش پرستار

یا هیچ غمخوار

یا بود جز اشک روان آن دلربا را

آبی گوارا

جز حلقۀ زنجیر آیا مونسی داشت

همزه کسی داشت

بوسید جز بند گران آن دست و پا را

آن پیشوا را

کس دلنوازی کرد از او جز تازیانه

آه از زمانه

پیمود با او جز جفا راه وفا را

رسم صفا را

جز زهر غم نوشیده آن سرچشمۀ نوش

یا رفته از هوش

جز خون دل درمان نبود آن مبتلا را

آن بی دوا را

با اشتر عریان چه کرد آن زا رو رنجور

با آن ره دور

مصداق الرحمن علی العرش استوی را

کرد آشکارا

روزش سیه تر بود از شام غریبان

سر در گریبان

دود دلش می زد شرر بر سنگ خارا

سوزان فضا را

از تب تنش چون آتش سوزنده سوزان

شمع فروزان

کز نخلۀ طور قدس «آنست ناراً»

یاران خدا را

سر حلقۀ توحید شد در حلقۀ شرک

با فرقه شرک

بستند زاعان بال سلطان هما را

دست خدا را

شد گردن سر رشتۀ تقدیر و تدبیر

در غل و زنجیر

کلک غمش سوزانده دیوان قضا را

یا ماسوی را

روزی که صبح غم زد از شام بلا سر

دیدند یکسر

از مشرق نی شمع بزم کبریا را

شمس الضحی را

آوارگان نینوا دنبال بیمار

با چشم خونبار

نظارگر آئینۀ ایزد نما را

رب العلی را

ای داد و بیداد از جفای مردم شام

بی تنگ و بی نام

بی پرده کردند اختر برج حیا را

آل عبا را

از نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی»

ارباب معنی

دانند قدر محنت شام بلا را

وان ماجرا را

ای بیت معمور فلک ویرانه گردی

هرگز نگردی

ویرانه بردند عترت خیر الوری را

بیت الهدی را

گنج حقیقت را بکنج غم سپردند

ویرانه بردند

بردند قدر گوهر سنگین بها را

بی منتها را

شمع طریقت را بماتم خانه جا شد

شمع عزا شد

آتش فشان کرد از ثریا تا ثری را

ارض و سما را

دردا که دارای مقام «لی مع الله»

با ناله و آه

شد کفر مطلق را بخواری مجلس آرا

آن بی حیا را

چون شمع اندر بزم آن سرمست باده

بر پا ستاره

وندر فراز تخت زر ننگ نصاریٰ

رأس السکاری

از «لا تقل هجراً» زبان عقل فعال

از سوز غم لال

ای چرخ دون پرور ز حد بردی جفا را

قدری مدارا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر با بیان غم و اندوه از حال بیمار و بی‌کسی او آغاز می‌شود. شاعر به توصیف رنج و مصیبت‌های آن نوجوان ناتوان می‌پردازد که در دنیایی پر از غم و درد، تنها با پرستارانی بی‌خبر و اشک‌هایی که از دلرباییش جاری می‌شود، مواجه است. این فرد مورد جفا و سختی‌های مختلف قرار گرفته و هیچ‌کس جز زخم و تنهایی همراه او نیست. شاعر به توصیف روزگار سیاه او اشاره می‌کند که از درد و رنج ناشی می‌شود و حسرت آتشین او را در دل می‌سوزاند. او از احساس ناامیدی و جفای مردم سخن می‌گوید و غصه آن بیمار را همچون داغی بر دل خویش احساس می‌کند. در نهایت، شاعر از ویرانی معانی؛ بیت الهی و مقام‌های بالا سخن می‌گوید و با ناله‌ای به عالم شکوای غم و اندوه می‌افتد. او از ظلم و ناراحتی‌هایی که بر سر بندگان خدا آمده است، اندوهناک است و بر درد و رنج آن‌ها می‌گرید.