شمارهٔ ۱۰ - ایضاً فی رثاء المظلوم علیه السلام غروی اصفهانی
محمدحسین غروی اصفهانی / مدایح و مراثی سید الشهداء علیه السلام / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در جهان نشنیده ام تا بود این چرخ کبود
کز سلیمان اهرمن انگشت و انگشتر ربود
دست بیداد فلک دستی جدا کرد از بدن
کز نهاد عالم امکان بر آمد داد و دود
از پی دیدار جانان کرد نقد جان نثار
وه چه جانی! یعنی اندر گنج هستی هرچه بود
کرد قربانی جوانی را که چشم عقل پیر
چشمۀ خون در عزای جانگزای او گشود
مادر گیتی چنان در ماتم او ناله کرد
تا که کر شد گوش گردون از نوای رودرود
داد بهر جرعه ای از آب دری آبدار
در کنار آب دریا، آه از این سودا و سود
قاب قوسین عروجش بود بر اوج سنان
شد باو ادنی روان چون در تنور آمد فرود
از سر نی شاهد بزم حقیقت زد چه سر
گمرهان را جلوۀ شمع طریقت می نمود
سر به نی لیکن ز سرّ عشق جانانش بلب
نغمه ای کان نغمه در مزمار داودی نبود
دیر ترسا را گهی روشن تر از خورشید کرد
گاه پنداری مسیحا بود بردار جهود
با لب و دندان او جز چوب بیداد یزید
همدم دیگر ندانم! داد از این گفت و شنود
آنچه دید آن لعل لب از جور دوران کم نداشت
از چه چوب خیزران این نغمۀ دیگر فزود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان اندوه و غم ناشی از جدایی و فقدان میپردازد. شاعر به تصویری از چرخ فلک و ظلم آن اشاره میکند که از سلیمان انگشت و انگشتر را ربوده است. او حسرت دیدار معشوق را دارد و جان خود را در این مسیر فدای عشق میکند. مادر زمین در ماتم او ناله میکند و درد او به گوش آسمان میرسد. شعر تلاشی است برای توصیف شور و شوق عشق و همچنین عواقب تلخ آن. شاعر به قدرت و زیبایی عشق اشاره میکند که میتواند به افرادی که در گمراهیاند نور و راهی نشان دهد. در نهایت، او همچنان در جستجوی آن معشوق است و با توصیف صدا و نغمههای جانسوز، عواطف عمیق خود را به تصویر میکشد.