شمارهٔ ۲۸ - در منقبت مولای متقیان امیرمؤمنان علیه السلام محیط قمی
محیط قمی / هفت شهر عشق / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تهی زخویشم و سرشار آن چنان از دوست
که گر زپوست برآیم هر آن چه بینی اوست
زمن مپرس بد و نیک وضع عالم را
که هرچه در نظر آید مرا تمام نکوست
نکو است هرچه درآید مرا به پیش نظر
که هیچ پیش نظر نایدم به جز رخ دوست
زعشق روی توام منع می کند زاهد
بیا و روی نگه کن که سخت تر از روست
حدیث دوستی زلف تو روزی زدم و می خواران
چو خوب در نگری داستان سنگ و سبوست
به چنین زلف تو روزی به شوخی دست
گذشت عمری و دستم هنوز غالیه بوست
به چین زلف تو دل رفت و روزگاری شد
خبر ندارم ازو در کدام حلقه ی موست
مرا تلق خاطر به سرو بالایی است
که بنده ی قد او هر چه سرو بر لب جوست
مرا تبی است که هر چیز او بود نیکو
نکوتر از همه این یک بود که نیکو خوست
غلام حلقه بگوشان ان بتم که سپهر
فتاده در خم چوگان قدرتش چون گوست
ولی ایزد بی چون علی شه مردان
که مظهر حق و دست و زبان و دیدهٔ اوست
«محیط» ترک ولای علی نخواهد گفت
به جرم عشق اگر بر کنندش از سر پوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و محبت به محبوب سخن میگوید، به طوری که احساس میکند تمام وجودش از عشق پر است. او به این نکته اشاره میکند که از منظر او، تمام چیزها در دنیا زیبا و نیکو به نظر میرسند، مگر آنچه که به غیر از محبوبش باشد. شاعر بیان میکند که عشق به محبوبش او را از زاهدی و دنیاطلبی بازداشته و درگیریهای عاشقانهاش با زیباییهای محبوبش را توصیف میکند. همچنین او به مقام علی (ع) اشاره کرده و او را مظهر حقیقت و کمال میداند و عشق به او را برتر از هر چیز دیگر میشمارد. شاعر در نهایت به محدودیتهای عشق و تاثیر عمیق آن بر زندگیاش اشاره میکند.