بخش ۶ - اظهار عاشقی کردن مرجانه با شهریار گوید عثمان مختاری
عثمان مختاری / شهریارنامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
سپهبد بپیچید بر خویشتن
سرم گفت کز خود ببری ز تن
که حاصل نگردد ز من کام تو
نیاید سر من بدین دام تو
تو دودی و من آتش سرکشم
تو شامی و من صبح خنجرکشم
ترا کی شناسم بجای عروس
کجا جفت با زاغ گردد خروس
گزیدن ز تو دوریم دور نیست
تو قیری و جفت تو کافور نیست
مرا سر ز تن دور بهتر بود
که مثل تو زشتم برابر بود
چو مرجانه بشنید ازو این سخن
خروشید چون شیر نر اهرمن
که ای نامور کاشناه آمدم
ولیکن تو را نیکخواه آمدم
چرا نیست در روز رخشنده ماه
شب تیره باشد فروزنده ماه
سمن عارضان رخ چو زینت دهند
به گل برگ بر خال عنبر نهند
بباغ ارچه گلهای الوان بود
بنفشه هم از خیل ایشان بود
بیا از من امروز بردار کام
مزن بیرضای من امروز گام
وگرنه ز من رنج بینی بسی
نیابی دگر کام خود از کسی
جهانجو ز افسان چنان بود مست
که نارست یازد سوی تیغ دست
بدان دز همی بود و خون میگریست
چگویم که از درد چون میگریست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
سپهبد از خود میگوید که نمیتواند به خواستههای دیگری پاسخ دهد، زیرا او و طرف مقابل، از دو جنس متفاوت و ناهمگون هستند. او تشبیه میکند که مثل آتش و دود، یا شامی و صبح است. سپهبد به طرف مقابل میگوید که بهتر است دور بمانند چون او به زشتی متهم است. وقتی مرجانه این سخنان را میشنود، عصبانی شده و خود را با شیر نر مقایسه میکند. او تاکید میکند که در روز باید روشنایی و زیبایی وجود داشته باشد و نکتهای از ناپسندی شبها را یادآور میشود. مرجانه از سپهبد میخواهد که از او چیزی بخواهد و تهدید میکند که اگر به خواستهاش پاسخ ندهد، درد و رنج زیادی خواهد کشید، در حالی که سپهبد در اثر افسانهها به شدت غمگین و بیحوصله است.