نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۱ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

یار یار امروز یاری نیست یاران را چه شد

کس بکس مهری ندارد دوستداران را چه شد

دجله‌ها خشکید و از دریا بخاری برنخاست

کشت عالم زرد گشت ابر بهاران را چه شد

هیچ کس زین دوستان ظاهری نبود که نیست

دوستی دشمن بباطن دوستداران را چه شد

کس نمیآرد بجولان رخش در میدان عشق

مانده است این عرصه خالی شهسواران را چه شد

رسم مهر و شیوه یاری نمیداند کسی

مهرورزانرا چه حال افتاد یاران را چه شد

گیرد ابری گر هوا هر قطره او کار برق

میکند در کشت عالم فیض باران را چه شد

بسته درگاه امید و نشنود گوش کسی

زان صدای حلقه امیدواران را چه شد

خالیست از سروگل سرتاسر گلزار حسن

سروقدانرا چه گشت و گل‌عذاران را چه شد

از نواسنجان تهی این باغ و از شاخی به گوش

ناله مرغی نمی‌آید هزاران را چه شد

دانه‌‌ها بس تشنه‌لب آتش بجان در زیر خاک

از برای قطره‌ای ابر بهاران را چه شد

ذره نور محبت در دل مشتاق نیست

در زمین سینه تخم مهرکاران را چه شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر غم و اندوهی عمیق را درباره فقدان محبت و دوستی به تصویر می‌کشد. شاعر از حال یاران و دوستانش می‌پرسد که چرا هیچ‌کس از مهربانی و دوستی خبری ندارد. دجله و زمین خشک شده و از برکت باران خبری نیست. تمامی این نشانه‌ها نشان‌دهنده‌ی دلسردی و ناامیدی است. در این بی‌حالی، عشق و دوستی دست نیافتنی شده و فضای زندگی خالی از شور و نشاط است. شاعر از نبود سروقدان و زیبایی‌های عالم نیز گله دارد و ناله‌های دلنشین در باغ زندگی گم شده است. در نهایت، او به یک حس عمیق تنهایی و عطش برای محبت و دوستی اشاره می‌کند که در دل‌ها به خاموشی و بی‌حالی گراییده است.