نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۳ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

خوش آنکه با تو یکشب در باغ خفته باشم

چون بشکفد سحر گل منهم شکفته باشم

عمرم به پند او شد صرف و نشد که یکره

از من شنیده باشد پندی که گفته باشم

خوش آنکه آیم از پی ز آن ره که رفته باشی

در دیده سرمه سازم گردی که رفته باشم

تو روز و شب بعشرت با غیر گو من زار

در خون نشسته باشم بر خاک خفته باشم

ای پند دوست نشنو خوش آنزمان که بینم

در گوش کرده باشی آن در که سفته باشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان longing (میانگین) و آرزوهای شاعر می‌پردازد. شاعر می‌خواهدلحظاتی را با محبوب خود در باغ بگذراند و از زیبایی‌ها و شکوفایی صبح لذت ببرد. او حسرت می‌خورد که عمرش به نصیحت‌ها گذشت و هیچ سخن حکیمانه‌ای از او نشنیدند. شاعر آرزو دارد که از مسیر محبوبش برگردد و او را به یاد آورد. در پایان، او به تاریکی احساساتش و غم و اندوه خود اشاره می‌کند و از دوستش می‌خواهد تا در کنار او باشد و نصایحش را بشنود.