نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۷۴ مشتاق اصفهانی

مشتاق اصفهانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به غربت یوسف من به زندان وطن مانده

پسر گم کرده‌ای در گوشه بیت‌الحزن مانده

حلالش باد با یاران غربت عشرت ار گاهی

کسی آید به یاد او را که بی‌کس در وطن مانده

چه سازم گرنه از خود دور ازو قالب تهی سازم

چه کار آید مرا این زندگی جان رفته تن مانده

نخواهم دور از آن گل زیست امروز است یا فردا

که خالی آشیان عندلیبی در چمن مانده

بتیغ فرقتم کشت و نیامد بر سر خاکم

غباری در دلش گویا از این خونین کفن مانده

کسی کز فرقت شیرین لبی جان داده میداند

چه تلخی تا قیامت در مذاق کوهکن مانده

خمار حسرت آرد باده ته شیشه مستان‌را

برنجم دور از آن زین نیم‌جانی در بدن مانده

زبان خامه فرسود و هنوزم از غم هجران

به دل صد گفتگو مشتاق و بر لب صد سخن مانده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از غم غربت و تنهایی سخن می‌گوید و به حال یوسف تشبیه می‌کند که در زندان وطن مانده است. او از فقدان عزیزان و دشواری زندگی در غیاب آن‌ها می‌نالد و احساس تنهایی عمیق خود را بیان می‌کند. زندگی برای او خالی و بی‌معنا به نظر می‌رسد و او به یاد دل‌تنگی‌هایش از زندگی دور از معشوق فکر می‌کند. همچنین، او به تلخی فراق اشاره می‌کند و ابراز می‌کند که رنج عشق و این دوری تا ابد در دل او باقی خواهد ماند. در نهایت، او از خاموشی کلام و اشکال بیان احساساتش در اثر این حسر‌ت‌ها و غم‌ها یاد می‌کند.