نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۰۲ - در بیان عسل خاک آلوده در وسط چاه و مشغول شدن به آن ملا احمد نراقی

ملا احمد نراقی / مثنوی طاقدیس / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

انگبینی از دهانشان ریخته

انگبین با خاک و زهر آمیخته

انگبینی همچو سود این جهان

اندر او صد سوگ و صد ماتم نهان

شهد دنیا را سراسر زهر بین

مهر او را پای تا سر قهر بین

صحتش را صد مرض در بر بود

راحتش را رنجها مُضمر بود

شد به آن خاک و عسل آلوده شاد

اژدها و موش و شیرش شد ز یاد

شد فراموشش که اندر چاه چیست

لب گشوده منتظر از بهر کیست

یا چرا آن شیر با صد اهتمام

پهن کرده برسن و بگشوده کام

شد فراموشش که تا بینی رسن

قطع گردد تار تارش بی سخن

در نظر جز انگبینش هیچ نی

در دلش زَاندیشه تاب و پیچ نی

آن رسن بگرفته با یک دست خویش

دست دیگر سوی شهد آورد پیش

شهد نی بل خاک شهدآلوده‌ای

بلکه از سم توده اندر توده‌ای

نوش نی بل نیش جان فرسا همه

نی دوا بل زهر دردافزا همه

تا ربودی لختی از آن نیش و نوش

می‌رسیدش بر بدن صد نیش و نوش

می‌نخوردی او یک انگشت عسل

تا ز زنبوران ندیدی صد خلل

گه گزیدندی لبش را گه دهان

گاه خستندی کفش را گه بنان

الغرض با خیل زنبوران به جنگ

گه گرفتی شهد ز ایشان گه شرنگ

هست این دنیا چه و عمرت رسن

روز و شب هستند موشان بی سخن

رشتهٔ عمر تو را لیل و نهار

پاره سازد لحظه لحظه تار تار

اژدها قبر است بگشوده دهان

منتظر تا پاره گردد ریسمان

مرگ باشد شیرِ مستِ پُر غرور

تا کشد جان تو را از تن به زور

مال دنیا انگبین و اهل آن

جمله زنبورند نی بل برغمان

از پی این شهد زهرآلوده چند

در جدل با ریشمالان ای لوند

شهد نبود زهر جانفرساست این

نوش نبود نیش دردافزاست این

مهربانان نیستند این دوستان

دشمنانند ای برادر دشمنان

مار می‌نشناسی از مار اندرت

بی تفاوت هست کحل زاورت

مار داری نزد مار اندر مرو

کحل همچو غرهٔ زاور مشو

بر دکان در گور ازین مار اندرند

دیدگان و سینهٔ زین زاورند

ز اهل دنیا تا توانی ای عزیز

میگریز و میگریز و میگریز

زین رفیقان ای برادر الفرار

هین مگوشان یار میگو دامیار

آدمی زین غولساران دور به

دیده از دیدار ایشان کور به

هین مرو از راه و از دستانشان

عهدشان بشکن مبر پیمانشان

کاین حریفان دستها را بسته‌اند

دست و بازوی یلان بشکسته‌ند

من که بودم اندرین میدان کار

پهلوانی چابکی ضیغم شکار

دست و پایم را ببین چون بسته‌اند

پیکرم از تیر و خنجر خسته‌اند

من که اندر بزم دانایی همی

خویش را رسطا و لوقا خواندمی

بین که دست آموز طفلان گشته‌ام

در میانشان واله و سرگشته‌ام

من که گر بگشودمی شه‌بال را

دیدمی در سایه‌ام میکال را

رشته های دام بین برپای من

گه قفس گه دام بنگر جای من

گر تو هم گردیدی ای جان رامشان

اوفتادی همچو من در دامشان

مخلصی دیگر نیابی زین فتن

گر شوی صدبار عاجزتر ز من

نبودت هرگز رهایی یک زغنگ

همچنین کز آدمیزادان پلنگ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به صورت شعر به نقد دنیای مادی و فریبندگی‌های آن می‌پردازد. شاعر به توصیف انگبینی می‌پردازد که با خاک و زهر آمیخته است و نشان می‌دهد که زیبایی‌ها و لذت‌های دنیوی در واقع می‌توانند حاوی درد و رنج باشند. او با ذکر تصاویری مانند اژدها و شیر، به قربانی شدن انسان‌ها در این دنیای فریبنده اشاره می‌کند. در ادامه، شاعر بر این نکته تأکید دارد که دوستان و نزدیکان واقعی وجود ندارند و اغلب افراد به نوعی دشمنان انسان‌ها هستند. در نهایت، شاعر بر لزوم فرار از این دنیای فریبنده تأکید می‌کند و هشدار می‌دهد که آدمی باید از دام‌های دنیوی بگریزد؛ زیرا این دام‌ها می‌توانند او را به بند بکشند و رهایی از آن‌ها بسیار سخت است.