نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۱۳ - تتمه حکایت آن مرد شوریده حال ملا احمد نراقی

ملا احمد نراقی / مثنوی طاقدیس / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

چون به آنجا آمد آن بی نام و ننگ

در کلیسا اندر آمد بیدرنگ

دور او جمع از یمین و از یسار

از مسلمان و نصاری صد هزار

این کلیسا گشت ایمان را مقر

کفر را بگسیخت زنار از کمر

چون به دیر آمد درون آن مرد راد

دید تمثال مسیح پاکزاد

آمد و در نزد آن صورت ستاد

رو سوی او کرد آن فرزانه راد

گفت با او هزاران احتشام

انت قلت یا بن مریم للانام

اتخذنی و اتخذ امی الاه

من الاه لم یجز یعبد سواه

هین شما گفتید آیا این کلام

ما خدایانیم معبود انام

این سخن چون گفت آن مرد اوفتاد

بر در و دیوار آن دیر ارتعاد

لرزه آمد بر کلیسا وز نهیب

ارتعاش افتاد بر خاج و صلیب

لال شد ناقوسشان و زنگ کر

پاره شد زنار و افتاد از کمر

صورت عیسی بن مریم بر زمین

سرنگون افتاد زین طاق زرین

شد بلند از جزو جزو اعضای او

صد خروش لاالاه غیر هو

ناله‌ها از وی برآمد زار زار

کی تو دانای نهان و آشکار

من که باشم تا بگویم این سخن

من کجا گفتم که خاکم بر دهن

این کرامت چون بدیدند آن گروه

نور حق افکند بر دلشان شکوه

پرتو اسلام بر جانشان نشست

ظلمت کفر از درونشان بار بست

هم فکندند از درون زنار را

هم ز گردن خاج نقش دار را

روی آوردند سوی آن عزیز

بوسه بر دستش زدند و پای نیز

کای چراغ محفل اهل یقین

وی ز تو خرم دل ارباب دین

ای درونت گنج اسرار خدا

وی برونت گمرهان را رهنما

ای زبانت دین نواز و کفر سوز

وی بیانت روح بخش و جانفروز

ای ز تو بنیاد اسلام استوار

وی به تو اسلامیان را افتخار

حق بود دینی که دیندارش تویی

راست آن راهی که سنگارش تویی

ای خوش آن ملت که از تو زیب دید

مغز اهلش تا به محشر طیب دید

چون تو در اسلام اگر می‌یافتم

رو ز هر دینی دگر می‌تافتم

خون پیغمبر در امت ساری است

در جداول آب چشمه جاری است

چون ز پیغمبر نداری تو نشان

خویش را از امت آن شه مخوان

چون نپذرفتی تو از او یک پیام

چون تو را پیغمبر آمد آن همام

چون نیفتادی تو او را در قفا

پس چرا خوانی تو او را پیشوا

چون خراج و باج نگذاری کجا

تو رعیت باشی و او پادشا

یک الف از علم او بگرفته یاد

چون تو شاگردی و او استاد راد

این سخنها چون شنید آن نیک رای

ناله‌اش از دل برآمد وای وای

گریه سر کرد آنگه از سوز جگر

گفتشان پس راستین با چشم تر

کی دریغا من مسلمان بودمی

کاش خاری در گلستان بودمی

مسلمین زارند از اسلام من

ننگ دارند از من و از نام من

می‌نخوانند از مسلمانان مرا

دور می‌دارند از این عنوان مرا

نی به مسجد ره دهندم نی حرم

نی به دیناری خرندم نی درم

رانده‌اند از نزد خود ایشان مرا

ورنه ایشان از کجا و من کجا

چون شما ز اسلام دین آگه نه‌اید

مسلم و کامل مرا دانسته‌اید

نور آن گر بر کلیسا تافتی

کی نشان کس از کلیسا یافتی

گر به اینجا آمدی اسلام تام

نی نشان ماند از کلیسا و نه نام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، راوی به توصیف یک فرد بی‌نام و نشان می‌پردازد که وارد کلیسا می‌شود. در آنجا جمعیتی از مسلمانان و مسیحیان گرد او جمع می‌شوند و کلیسا به مرکزی برای ایمان تبدیل می‌شود. این فرد به تمثال عیسی بن مریم می‌نگرد و از او می‌پرسد که چرا گفته است او و مادرش را خدا بدانید. با این سخن، کلیسا به لرزه درمی‌آید و نشانه‌های کفر دور می‌شود. سمبل‌های دینی کلیسا دچار تغییر می‌شوند و جمعیت به سمت این فرد روی می‌آورند و او را بزرگ می‌دارند. در نهایت، این فرد از ننگ مسلمان بودن خود می‌نالد و از مسلمانان بابت دوری‌اش از اسلام عذرخواهی می‌کند. او احساس می‌کند که مسلمانان او را نمی‌پذیرند و از او دوری می‌جویند و آرزو می‌کند که ای کاش در گلستانی خاری بیش نبود.