بخش ۲۲۹ - رجوع به حکایت جوان خارکن که مایل به دختر پادشاه بود ملا احمد نراقی
ملا احمد نراقی / مثنوی طاقدیس / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
صد گلستانش شکفتن ساز کرد
صدهزاران گلشنش در باز کرد
آهویی را صید کرد از دشت چین
ملک چینش آمد اندر آستین
رخنهای دید و نظر کرد اندرآن
پس گشودش زان چمن در باغبان
یک نظر کرد اول اندر حال خویش
زآنچه را دارد کنون و داشت پیش
زان نظر بگشوده شد چشمی دگر
چشمی از چشم نخستین تیزتر
تا از آن دیده سبب را جست و دید
کز چه شد آن انتقاص و این مزید
دید کامد آن مزید از بی حساب
از نمودن خویش را بر آن جناب
از هیولاهای آن طاعات توست
صورت اعمال بی نیات توست
زین نظر هم شد گشاده روزنی
کز وی افتادش به دل صد روشنی
کانکه آنها بخشد از صورتگری
پس چه بخشد گر برش معنی بری
صورت خدمت دهد شاهنشهی
معنیاش را پس چه باشد فرهی
اسم خدمتکاریاش را این سزاست
رسم آن را تا چه مزد اندر قفاست
خود از آن خوانی و از آنی خدا
پادشاهی میدهد مزد و عطا
گر از آن باشی ندانم چون کند
زانچه می فهمد خرد افزون کند
گفتی از آنم نبودی لیک از آن
نام خود بر او نهادی آن زمان
آنچه میبینی عطا داد و صله
کرد شاهان را برت در سلسله
پادشاهی چیست پیش آنچه داد
جان فدای داد آن سلطان داد
وین قدم چون سوی دل بنهادیاَش
پیش آمد زان طرف بنوازیاش
تا کنون روزن به روزن میفزود
این زمان یکباره صد روزن گشود
بلکه صد دروازه اکنون شد پدید
چیست دروازه حصار از هم درید
از میان برخاست دیوار و حصار
گلشن و گلزار گردید آشکار
برقها چخماغ در پنبه فکند
ناگهان صد شعله از آن شد بلند
ذره ذره آفتاب از هر کنار
شد نمایان صبحدم از کوهسار
ناگهان خورشید سر زد از افق
نور او انداخت عالم را تتق
کرد خورشید جهان آرا ظهور
عرصهٔ غبرا شد آکنده ز نور
سیل کم کم رخنهها وا کرد خورد
شهر را ناگه به یکبار آب برد
از شکاف تنگ بست تخته ها
آب در کشتی درآمد قطرهها
چونکه سنگین گشت کشتی چون حباب
شد فرو ناگاه سر تا پا در آب
رخنهها در سینهٔ آن نوجوان
گشت دروازه به پهنای جهان
آن شررها شعلهٔ جوال شد
قطرهها هم بحر مالامال شد
آفتاب از مشرق دل سر کشید
سیل آمد شهر را در بر کشید
جذبه ای از جذبههای حق رسید
پردهٔ پندار را از هم درید
شاهد عزت در آغوشش گرفت
بادهٔ عشرت ز سر هوشش گرفت
یک مُبَرقَع شاهدی عالم شکار
وانمود از رخنهٔ بُرقع عذار
چون حریف بزم را کرد امتحان
پرده بُرقع برافکند از میان
قطره قطره میچکاندش در گلو
در گلویش ریخت پس خم و سبو
سینه اش خلوتسرای راز شد
دیدهاش از خواب غفلت باز شد
کرد پی این خنگ ناهموار را
شق نمود این پردهٔ پندار را
از هوا و از هوس از پیش و پس
پشته پشته چیده بود از خار و خس
آتشی آمد خس و خارش بسوخت
پس از آن آتش چراغش برفروخت
جای خار و خس دمیدش گلستان
گلستانها رشک گلزار جنان
عشق شیرین کار شد او را دلیل
بردش از آتش به گلشن چون خلیل
عشق شیرین کار بنمودش مجاز
پس ببردش تا حقیقت ترکتاز
بل بود عشق مجازی ای عمو
تا حقیقت میروی بی گفتگو
عشق باشد لیک اگر سودای تو
نی هواهای هوس پیمای تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به توصیف عشق و جستجوی حقیقت میپردازد. شاعر در آن بیان میکند که با گشودن چشم و نگریستن به وضعیت خود، حقیقتها و زیباییهای عمیقتری نمایان میشوند. او از سفر عاشقانهای سخن میگوید که از ثمرات طاعت و نیات پاک ناشی میشود و برکات و پاداشهای الهی در پی دارد. شاعر اشاره میکند که عشق میتواند انسان را از محیطهای محدود کنترل و هوس آزاد کند و به سوی حقیقتی عظیمتر راهنمایی کند. او عشق مجازی و حقیقی را مقایسه میکند و تصریح میکند که عشق راستین میتواند انسان را به سیر و سلوک دنیای معنوی برساند، تحت تأثیر خواستههای دنیوی قرار نگیرد و در نهایت به سوی حقیقتی عمیقتر پیش رود. فضای شعری به زیبایی توصیف شده و آغاز و انجام آن نشان دهندهی مسیر تحول روحی و معنوی است.