نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۲۳۶ - ورود شاه دین به زمین کربلا ملا احمد نراقی

ملا احمد نراقی / مثنوی طاقدیس / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

در رکابش خیل جانبازان همه

نوجوانان و سرافرازان همه

رخش دولت زیر ران راند همی

از شهادت آیه‌ها خواند همی

بامگاهی بر به بومی پا نهاد

ذوالجناح آنجا ز رفتن ایستاد

شه همی راند و نجنبید او ز جا

بسته شد در آن زمینش دست و پا

با زبان حال گفتی آن هیون

چون توانم رفت از این خاک چون

کعبه مقصود ما این منزل است

پای جان عالم اینجا در گل است

قلزم عشق است و دریای وفا

اندر این دریا شه ما ناخدا

شاه پرسید این زمین را نام چیست

آنکه اینجا را شناسد نام کیست

آن یکی گفت این زمین نینواست

نام آن هم ماریه هم کربلاست

گفت نی نی نینوا نی قتلگاست

کربلا نی منزل کرب و بلاست

کربلا نی هم منای ماست این

این سر کوی وفای ماست این

کشتی ما را در اینجا لنگر است

منزل ما تا صباح محشر است

ما غریبان را بود اینجا وطن

خاک این صحرا بود ما را کفن

ای رفیقان بار ما منزل رسید

ناقه‌مان از بار بیرون آرمید

منتهای مقصد ما از جهان

این مکان بود این مکان بود این مکان

راهها باشد در این صحرا عیان

تا به ملک قدس دشت لامکان

هرکه را کشتی در این دریا شکست

سر برون آورد از بحر الست

هان بخوابانید اشترها کنون

ای زنان آیید از هودج برون

ای سواران پا برآرید از رکاب

انزلوا فیها الی یوم الحساب

یا احبائی هنا حطوالرحال

واضربوا فیها الخیام والجمال

زین نگیرید ای سواران از هیون

ان لی فیها لساناً من شئون

شهسواران آمدند آنجا فرود

جملگی فارغ ز هر بود و نبود

بارها از ناقه‌ها برداشتند

خیمه‌ها در خیمه‌ها افراشتند

هر یکی در گوشه‌ای اندر نیاز

در بر آن بی نیاز جان نواز

جمله را همت همه جان باختن

خویشتن در خاک و خون انداختن

جمله را در سر هواهای دگر

فارغ از این عالم پر شور و شر

شیرمردانی دو عالم باخته

بر فراز عرش مرکب تاخته

آستین افشانده بر کون و مکان

پا زده یکباره بر جان جهان

لاابالی‌وار میدان آمده

دست همت بر جهان جان زده

تشنه لب شیران ولی آن شیرها

تشنهٔ آب دم شمشیرها

آری آری هرکه باشد ای مهان

تشنهٔ دیدار آن جان جهان

می‌دهندش از دم شمشیر آب

هم ز مینای لب خنجر شراب

ای خوشا خونی که اندر راه او

از دم شمشیر آید در گلو

قطره‌ای زان بهتر از صد کوثر است

در مذاق عاشق از جان خوشتر است

سینه خواهم چاک چاک از تیر او

هم گلو ببریده از شمشیر او

تا در آن حالت همی سازم بیان

شرح حال اشتیاق دوستان

یک دهان خواهم پر از خون جگر

تا بگویم درد دل را سر به سر

گفتنی نبود ولیکن درد من

شرح آن بشنو ز رنگ زرد من

درد دل خواهم اگر شرح آورم

هم بسوزد خامه و هم دفترم

آتش افتد در زمین و آسمان

آتش پنهان اگر سازم عیان

آتشی در من گرفته این زمان

سخت می‌ترسم بسوزد جسم و جان

همتی ای چشم تر آبی بریز

وانشان این آتشم را از ستیز

آتشم را لحظه‌ای آبی فشان

تا بگویم باقی این داستان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شاعرانه به توصیف یک سفر معنوی و تاریخی به کربلا می‌پردازد. راوی از حضور جانبازان و سربازان در کنار امام حسین (ع) صحبت می‌کند و به احساسات عمیق و ارتباط قوی آنها با این مکان مقدس اشاره می‌کند. او به مفهوم عاشقی و فداکاری در راه حق پرداخته و کربلا را به عنوان سرزمین وفا و عشق معرفی می‌کند. در ادامه، راوی به درد و رنج‌هایی که در این راه کشیده است اشاره می‌کند و آرزوی بازگو کردن حال و احوال دل را دارد. حس شوق و عشق به شهادت و فداکاری در راه امام حسین (ع) در این شعر به وضوح مشهود است و به حضور در کربلا به عنوان مقصدی مقدس و تعیین‌کننده در مسیر زندگی اشاره می‌شود.