نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۵۵ - مرد عارفی که شنید مکالمه زن را با شوهر ملا احمد نراقی

ملا احمد نراقی / مثنوی طاقدیس / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

عارفی می‌رفت روزی در رهی

با دل دانا و جان آگهی

ناگهش آمد به گوش از روزنی

کاین سخن می‌گفت با شویی زنی

بگذرانم از تو گر نان ناوریم

تشنه و بی آب هم بگذریم

هم اگر شبها نیاری روشنی

هم اگر ندهی مرا پوشیدنی

جمله اینها بگذرانم ای عزیز

از تو اینها من نخواهم هیچ چیز

لیک اگر بر من گزینی دیگری

یا به رخسار دگر زن بنگری

نگذرانم از تو هرگز این گناه

نیکی از من دیگر ای شوهر مخواه

مرد عارف این سخن را چون شنید

نعره‌ای بی اختیار از جان کشید

زد گریبان چاک و بیهوش اوفتاد

جوی اشک از دیدگان بر رو گشاد

جمع شد بر گرد او برنا و پیر

هین چه دیدی ای تو بینا و خبیر

این بنای عقل و هوشت از کجاست

آتشی پیدا نه جوشت از کجاست

گفت آتش هم نهان هم ظاهر است

چشمتان اما ز دیدن قاصر است

نغمهٔ داود از هرسو بلند

گوشتان لیکن کرند و انجمند

حس جسمانی همه قشر است و پوست

جسمهای روح مغز و لب اوست

تا زبان روح تو گویا نشد

چشم او بینا و شم بویا نشد

ذوق و لمس و سمع او دانا نشد

دست او گیرا و پا پویا نشد

حس تو بی مغز باشد بی سخن

لفظ بی معنی و ضرع بی لبن

هم گلابی بوی شمع بی فروغ

هم سبوی خالی از دوشاب و دوغ

قشر باشد جز به قشرش راه نیست

هیچ اوصافی ز مغز آگاه نیست

آنچه هست اینجا چه جوهر چه عَرَض

زشت یا زیبا و صحت یا مرض

جملگی قشرند و مغز و صافشان

در ورای این جهان باشد عیان

چون حواست را نباشد مغز نغز

کی رسد زینها به سوی لب و مغز

جز به قشر آن را نباشد رابطه

می‌نفهمند غیر آن زین واسطه

زین سبب فرمود آن بی چند و چون

می‌نداند غیرهُ وَالراسخون

چشم جان بگشای ای جان عمو

تا ز هر چیزی ببینی مغز او

پس ز مغز او به اصلش پی بری

پس ز مغز مغز اصلش بنگری

مارایت شیئا الا ومعه

قدرایت ربه و مبدعه

چشم جان بگشای و بنگر بی حجاب

هر طرف در جلوه سیصد آفتاب

دیدهٔ جان پرده‌ها را بَردَرَد

در نهاد قشرها لب بنگرد

در درون این یکی بیند عیان

گشته صد خورشید نورافکن نهان

در درون آن دگر دارد وطن

اهرمن در اهرمن در اهرمن

پرده بینی این یکی را بر بهشت

دوزخ آن یک را نهفته در سرشت

گر گشایی گوش جان تیزهوش

می‌نیابی در جهان چیزی خموش

راز من شیئی والا بشنوی

کِشتهٔ امید خود را بِدْرَوی

مغز هر حرفی به گوش آید تو را

مرغ جان زان در خروش آید تو را

هم بر این منوال باقی حواس

همچو نطق و شامه و ذوق و مساس

پاک گردی ره به پاکانت دهند

جان شوی آغوش جانانت دهند

چون تو دُردی دردیانت همرهند

صافیان از تو نفور و در رمند

 هر گروهی جنس خود را طالبند

نوریان مر نوریان را جاذبند

صحبت دباغ و عطار ای رفیق

حبس در حبس و مضیق اندر مضیق

مرد عارف گفت گوش جان من

مغز و لب نشنید از گفتار زن

آمد از غیبم به گوش جان خطاب

کای تو مانده در پس نهصد حجاب

گر نکو نبود نماز و روزه‌ات

ور نباشد طاعت هر روزه‌ات

گر گنه آری سوی من کوه کوه

زانچه آید هر دو عالم زان ستوه

من بیامرزم ز فیض عام خود

خوانده‌ام غفار مطلق نام خود

مغفرت مر معصیت را طالبست

اهل عصیان را سوی خود جاذبست

مغفرت آری بود عصیان طلب

چونکه عصیان شد ظهورش را سبب

همچنانکه ذات خلاق جهان

بود غیب مطلق و کنج نهان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این متن، عارفی در حال عبور از راهی به گفت‌وگوی زنی و شوهرش گوش می‌دهد. زن می‌گوید که اگر هیچ‌چیز از شوهرش نگیرد، می‌تواند او را بپذیرد، اما اگر به دیگری توجه کند، نمی‌تواند این را تحمل کند. عارف پس از شنیدن این سخن، تحت تاثیر قرار می‌گیرد و دچار حالت عاطفی می‌شود. او سپس توضیح می‌دهد که درک عمیق و واقعی از دنیا و نیکی‌ها باید از مغز و روح نشأت بگیرد، نه فقط از حواس جسمی. او به اهمیت شناخت واقعی و بینش درونی اشاره می‌کند و یادآور می‌شود که اگر فردی به باطن و مغز هر چیز توجه نکند، تنها قشر و ظاهری از آن را خواهد دید. عارف می‌گوید که با گشایش چشم جان و گوش جان، می‌توان به حقیقت و جوهر واقعی هر چیز پی برد و خداوند را شناخت. او همچنین بر این نکته تاکید می‌کند که مغفرت، از طریق فهم و شناخت نیکی‌ها و رحمت الهی، در دسترس است و بر این اساس، پیشنهاد می‌کند که به جای تمرکز بر ظواهر، به باطن و روح بپردازیم.