شمارهٔ ۲۶ سیدای نسفی
سیدای نسفی / مسمطات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
اشک حسرت تا کی ای گل در کنارم می کنی
از خدای خود نمی ترسی و زارم می کنی
گوش بر قول رقیب بدشعارم می کنی
از برای خاطر اغیار خوارم می کنی
من چه کردم کین چنین بی اعتبارم می کنی
بس که دارد آتش شوق تو جانم بی قرار
شمع سان دارم دل سوزان و چشم اشکبار
می خورم خون جگر چون گل ز دست روزگار
گر بدانی حال من گریان شوی بی اختیار
ای که منع از گریه بی اختیارم می کنی
خان و مان بر باد دادم بر سر سودای تو
توتیا کردم به چشم خویش خاک پای تو
گوش نه یک یک بیان سازم من از غمهای تو
روزگاری آنچه با من کرد استغنای تو
گر بگویم گریه ها بر روزگارم می کنی
شب که در پیمانه می می ریختم از بهر زیست
بی لب لعلت صراحی وار چشمم خون گریست
باعث نارفتن کویت نمی پرسی که چیست
گر نمی آیم به سوی بزمت از شرمندگیست
زانکه هر دم پیش مردم شرمسارم می کنی
سیدا خون می خورم عمریست از بزم وصال
ناتوان گردیده است اعضای من همچون هلال
مدتی بگذشت معلومم نشد ای نونهال
گفته یی تدبیر کارت می کنم وحشی منال
رفت کار از دست و کی تدبیر کارم می کنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و حسرت خود به معشوق سخن میگوید. او به معشوق یادآوری میکند که چگونه اشک و غم او را سرشار کرده و او را بیاعتبار کرده است. شاعر از درد و رنجی که به خاطر دوری معشوق متحمل شده، صحبت میکند و بیان میکند که چقدر تحت تأثیر عشق او قرار گرفته و زندگیاش را به خاطر او فدای کرده است. او همچنین به احساس شرم و ناتوانی خود اشاره کرده و از معشوق میخواهد تا به حال او بیشتر توجه کند و به او رحم کند. در نهایت، او از یأس و ناامیدی خود نسبت به بهبود وضعیتش در عشق میگوید.