نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۹ سیدای نسفی

سیدای نسفی / مسمطات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

خوردی شراب ناب سرانجامیی تو رفت

شرم نگه ز نرگس بادامیی تو رفت

رنگ از رخ حیا ز می آشامیی تو رفت

رفتی به بزم غیر نکو نامیی تو رفت

ناموس صد قبیله به یک خامیی تو رفت

زاهد اگر به دامن پاکت برد سجود

عاشق به عصمت تو فرستد اگر درود

هر دم رسد ز گردش افلاک این سرود

اکنون اگر فرشته نکو گویدت چه سود

در شهرها حکایت بدنامیی تو رفت

امروز از عذار تو رفتست نور حسن

از هرزه گردی تو نمانده شعور حسن

می گفت همچو زلف به گوش تو شور حسن

همصحبت رقیب شدی از غرور حسن

نام خوش تو بر سر خودکامیی تو رفت

آنها که خویش را به تو غمخوار کرده اند

رسوا تو را به کوچه و بازار کرده اند

از آشنائیت دل و جان عار کرده اند

یاران متفق به تو انکار کرده اند

هر جا حدیث نیک سرانجامی تو رفت

ای سیدا به نرگس شوخت نظر نماند

تیری که در بساط کمان داشت پر نماند

زخمی ز نیش خنجر او بر جگر نماند

با کاو کاو غمزه نظیری نظر نماند

فارغ نشین که خون دل آشامیی تو رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی افسوس و اندوه از دست رفتن زیبایی‌ها و ارزش‌های انسانی است. گوینده به یاد می‌آورد که چگونه معشوق او، با نوشیدن شراب و رفتن به مجالس بی‌خیالی، نام و اعتبار خود را از دست داده است. از طرفی دیگر، او به تمسخر و سرزنش افرادی که به او نزدیک بودند، می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه این افراد اکنون او را در جامعه رسوا کرده‌اند. همچنین، اشاره به این دارد که زیبایی و نور حسن او به خاطر رفتارهای نادرستش به پایان رسیده و دیگر چیزی از آن باقی نمانده است. در نهایت، شعر یک حس عمیق از ناراحتی و نومیدی را منتقل می‌کند.