شمارهٔ ۶ سیدای نسفی
سیدای نسفی / مسمطات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
روزه محمل بست و دارم آه و افغان چون جرس
روزگاری شد که با آن ماه بودم همنفس
گوش نه امروز بر فریادم ای فریاد رس
عید شد هر کس ز یارش عیدیی دارد هوس
عید ما و عیدیی ما دیدن روی تو بس
نصرت و فتح و ظفر بخت و سعادت یار تو
روز و شب اقبال و دولت هست خدمتگار تو
چشم ما روشن بود از پرتو دیدار تو
عید مردم دیدن مه عید ما رخسار تو
همچو عید ما مبارک نیست عید هیچ کس
ساغر بزمت لبالب باشد از آب زلال
طبع صافت را مباد از گردش دوران ملال
ساکنان باغ می گویند شاها عرض حال
ما اسیر هجر و خلقی محرم بزم وصال
خار با گل همدم و بلبل گرفتار قفس
روزگاری شد که هستم بر دعایت استوار
نیست چون پروانه شبها مرغ روحم را قرار
آتش افتادست بر رگهای جانم شعله وار
سوخت جان من اگر آهی کشم معذور دار
دود خیزد لاجرم هر جا که باشد خار و خس
بر سر کوی تو دارد سیدا حال تباه
نیست همچون سایه او را غیر دیوارت پناه
می توان گرداند از روی ترحم یک نگاه
می رود فریاد جامی بی رخت شبها به ماه
ای مه نامهربان روزی به فریادم برس
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از روزگاری صحبت میکند که با معشوق خود همنفس بوده و اکنون در غم دوری او به سر میبرد. او به عید اشاره میکند و میگوید که عید واقعی او دیدن روی محبوبش است. شاعر از درد فراق مینالد و بر احوال خود میگوید که با وجود شاهدان باغ، او اسیر هجر است و حالش تباه است. او به آتش احساساتش اشاره میکند و از بیقراری خود میگوید. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد تا به فریاد او برسد و کمی به او لطف کند. غزل حالتی عاطفی و ملتهب دارد و به عواطف انسانی در عشق و فراق میپردازد.