نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۴۷ - رفتن فرامرز به باختر زمین سرایندهٔ فرامرزنامه

سرایندهٔ فرامرزنامه / فرامرزنامه / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

سپه را همه گرد کرد و برفت

ره باختر را بسیچید تفت

همی رفت شش ماه بر روی آب

از اندوه رفتن دلش پر شتاب

به ناگه رسیدند نزد زمین

جزیری درو مردم پاک دین

همه پاک دین و همه پاک رای

پرستنده دادگر یک خدای

چو از پهلوان آگهی یافتند

پذیره از آن مرز بشتافتند

ببردند پیشش بسی خوردنی

همان هرچه بایستنی کردنی

نوازید بسیارشان پهلوان

بیاسود از آنجا به روشن روان

دگر روز چون خسرو اختران

به گردون برآورد رخشان سنان

وز آن جایگه چون نگه کرد شیر

ابا نامور مهتران دلیر

به نزدیک آنجا یکی کوه دید

تو گفتی سپهرش همی برکشید

در آن کوه گیا رسته چون آدمین

دو پا در هوا و سراندر زمین

بدین گونه ماننده جانور

بسان گیا رسته بالای سر

چو مرغان و چون گاو و چون گوسفند

همه رسته بد پیش کوه بلند

فراوان ببردند بهر خورش

بدان سان که تن را بدی پرورش

تناور شدی هر که خوردی از آن

به دل شاد گشتی به تن ارغوان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

سپه را جمع کردند و به سوی باختر حرکت کردند. شش ماه در دریا سفر کردند و دلشان از غم رفتن پر از اضطراب بود. ناگهان به جایی رسیدند که جزیره‌ای با مردمی پرهیزگار و مومن وجود داشت. این مردم از پهلوان خبر پیدا کردند و به استقبال او شتافتند. خوراکی‌های بسیاری برای پهلوان آوردند و او نیز با نوازش و محبت به آنها پاسخ داد. روزی دیگر وقتی که آفتاب درخشان بود، پهلوان به دور و بر نگاه کرد و کوهی را دید که به نظر می‌رسید آسمان را می‌نوردید. در آن کوه گیاهانی رشد کرده بودند که شبیه انسان بودند و پاها در هوا و سرها روی زمین بودند. این گیاهان مانند جانوران دیگر، نظیر پرندگان و دام‌ها، در اطراف کوه رشد کرده بودند و مردم به مقدار زیادی از آنها خوراک برداشت می‌کردند. کسانی که از این گیاهان می‌خوردند، تنشان قوی می‌شد و دلشان شادمان می‌گشت.