نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۲۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چون کنم برگ شکیبایی ندارم بیش ازین

یار شد در پرده و بر زد مرا بر در چنین

محرم رازی نه و یاری که پیغامی برد

من چنین بی یار محرم چند باشم بیش ازین

آدمم محروم از فردوس بیرون رانده یی

ای اگر خود را ببینم باز در خلدِ برین

دلبرا یک نکته بشنو از من و گر این سخن

راست می گویم بده انصاف این راز حزین

می توانی دست مسکینی گرفتن سر مپیچ

می توانی مهر ورزیدن منه بنیاد کین

چند باشم با فراقت هم رکاب و هم عنان

چند باشم با خیالت هم وثاق و هم نشین

با چو تو جانانه ای نبود عجب انصاف را

گر حسودم در عقب باشد رقیبم در کمین

دل ستان و دلنواز و دل ربای و دلفریب

چون تو معشوقی که دارد در همه روی زمین

کیست تا گوید به صاحب شُنعتِ ناقص وجود

هرزگویی هرزه کاری هرزه لافی هرزه چین

همچو مجنونی دگر در مسکرات الوجدِ نجد

گر ندید ستی بیا مسکین نزاری را ببین

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق و دردناک شاعر است که از دردی ناشی از جدایی و فراق می‌گوید. شاعر به شکیبایی خود اشاره دارد و از غمی که در absence یار به او دست می‌دهد، سخن می‌گوید. او همچنین به حسرت خود از عدم دسترسی به معشوق اشاره کرده و از بی‌پناهی و تنهایی‌اش در این دنیای پر از کین و حسادت می‌نالد. شاعر از معشوق خود می‌خواهد که به قلب مسکین و زخم‌دارش رحم کند و در نهایت، حس دیوانگی و شیدایی‌اش را در برابر عشق تاکید می‌کند. این حالت احساسی او به جایگاه انسانی و عاطفی‌اش در برابر معشوقش می‌پردازد.