نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۴۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به دادخواه زِ دستِ تو می‌روم سویِ اردو

مگر خلاص دهندم ز پای مالِ غم تو

به آن امید که یرغوچیانِ حضرتِ اعلا

به حکم یاسه روانت در آورند به یرغو

به خیره چند کُشی بی‌گناه خلقِ جهان را

به تیرِ غمزه ی خون‌ریز از آن کمانِ دو ابرو

من از ولایت اینجوی پادشاهِ جهانم

خراب شد ز دو هندویِ تو ولایت اینجو

شد از دو چشمِ سیه کارِ تو خراب جهانی

جهان چنین نگذارد کسی به دستِ دو هندو

چو عرضه داشت کنم هیچ اشتباه ندارم

که دادِ من بستاند از آن دو غمزۀ جادو

اگر چنان که نترسی ز بازخواست ندانم

چه عادت است که داری زهی سرشت و زهی خو

و گر به صلح‌گرایی و از خدای بترسی

صفا خلاف برانگیزد از میانۀ هر دو

مکن ستیزه مکن بیش با نزاریِ مسکین

خموش چند بود خاصه ناطق است و سخن‌گو

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به ناله و شکایت از غم و درد عاطفی خود می‌پردازد. او از دست یک عشق ناکام می‌رود تا به دادخواهی بپردازد. شاعر امیدوار است که نیروهای الهی او را از غم رهایی بخشند و از کشته شدن بی‌گناهان جلوگیری کنند. او بیان می‌کند که به خاطر عشق، این جهان و محیطش به نابودی می‌رود و اشاره دارد که دو آدم نادرست (هندوها) باعث این مشکلات شده‌اند. شاعر از احساساتی چون ترس و ناامیدی صحبت می‌کند و از طرفی به صلح و دوری از ستیزه توصیه می‌کند تا از تنش‌های بیشتر جلوگیری شود. در پایان به خموشی و بی‌تفاوتی در برابر مشکلات اشاره می‌کند.