شمارهٔ ۱۰۹۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
از نَفَس دوست شد مریمِ جان حامله
معتقد و اعتراف معترض و ولوله
نطفه ی امرست وز او روح تولد شده
مریم جان لاجرم بکر شود حامله
از درِ این رمز نیست مردِ تهی معرفت
در خورِ این لقمه نیست مرغِ تنک حوصله
قوّت ادراک عشق حل کند این مشکلات
دیر برآمد که ماند عقل درین سلسله
عقل به یک منزلی تا درِ مقصد رسید
سَیر نیارست کرد ماند در آن مرحله
زنگ ز مرآتِ دل عشق تواند سترد
آینة عقل را عشق زند مصقله
پنبهبزی فاش کرد یک نکت از سّر حق
در همه عالم فتاد شوری از آن مسأله
یار به بالین من کرد گذر دوش و گفت
بیش تغافل مکن میگذرد قافله
خانه تهی کن که شاه میرسد از اقمشه
زآن که میسر نشد خلوت با مشغله
دیده ی خود دیده را طاقتِ آن نور نیست
کی شود اضداد جمع شبپره و مشعله
حق به مُحق میرسد در درجات کمال
کی شنوند این سخن طایفة مبطله
آه نزاری خموش بیش مدر سَترِ من
عاجزم از دستِ تو با که کنم این گله
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی از عشق و دیوانگی سخن میگوید. مریم، نماد عشق است و حامله شدن او به معنی این است که عشق در وجودش زنده است. شاعر تأکید میکند که درک عشق میتواند بر مشکلات غلبه کند و عقل به تنهایی نمیتواند مسیر را طی کند. عشق مانند آینهای است که میتواند زنگارهای عقل را پاک کند و به حقیقت نزدیکتر سازد. همچنین، شاعر به ناپایداری دنیا اشاره میکند و یادآوری میکند که باید خود را برای ورود عشق و حقیقت آماده کنیم. در پایان، احساس ناتوانی و ناچاری خود را نسبت به عشق بیان میکند و از محبوب خویش درخواست میکند که او را درک کند.