شمارهٔ ۱۲۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
از دلم هیچ خبر نیست ندانم که کجاست
هر کجا هست چه آید ز چنان دل که مراست
در خمِ زلفِ بتی مانده باشد محبوس
هم مگر بادِ صبا زو خبری آرد راست
اعتمادی نبود بر دلِ هر جاییِ من
راست گویم که دل غافلِ نا پا برجاست
گر به انصاف رود داوریِ دیده و دل
گنه دیدهء شوخ است که دل قیدِ بلاست
این دگر هست که مشّاطهء فطرت ز ازل
نقشِ هر جنس به تقدیر چنان کرد که خواست
گر نمیخواست که مجنون شود آشفتهء عشق
رویِ لیلی ز پی فتنه چرا میآراست
من خود از دستِ رقیبان شدهام دیوانه
عاقلی کو که نه از عشق سرش پر سوداست
هر کجا بر سرِ کویی بنشستم عمدا
رستخیز آمد و طوفانِ ملامت برخاست
زاریی دارد و فریاد رسی میطلبد
بر نزاری چه ملامت که رقیبش به قفاست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات و وضعیت دل خود سخن میگوید و بیان میکند که او از حال دلش بیخبر است و نمیداند که دلش کجاست. او به کنایه میگوید که شاید دلش در زلف محبوب محبوس باشد و امیدوار است که بادی خبری از آن بیاورد. شاعر احساس میکند که به هیچ دلی نمیتواند اعتماد کند و دلش ناآرام است. او همچنین به تأثیر تقدیر بر زندگی و عشق اشاره میکند و با اشاره به دیوانگی ناشی از عشق، از رقیبانش ابراز ناامیدی و زاری میکند. در پایان، او به ناامیدی از کمک و همدردی در این وضعیت اشاره میکند.