شمارهٔ ۱۳۰۳ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
می بیار ای غلام حالی می
دفع سرما نمیکنی هی هی
در چنین شب که زمهریرِ هوا
میکند خشک در بدن رگ و پی
بر تنِ هوشیار در حمام
زخمِ سرما بیفسراند خوی
جز به گرمیِ آفتاب قدح
نرود سردی از طبیعتِ وی
به از این کی به کار خواهد شد
کی دهی پس به من نگویی کی
بده آبی که آن کند با من
که کند آتشِ روان با نَی
جانِ شیرین نزاری آوردهست
تا کنی جامِ تلخ بر سرِ وَی
دست او رد مکن بده بستان
بازخر جانِ او به جامی می
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر اشاره به سرمای شدید و تأثیر آن بر بدن دارد. شاعر از غلام میخواهد تا در این شب سرد، حرارتی بیاورد تا احساس سرما را کاهش دهد. او به هوش یار خود که در حمام است اشاره میکند و میگوید که سرما بر او هم تأثیر گذاشته است. شاعر بر اهمیت گرمی آفتاب و ضرورت نوشیدن شراب گرم برای از بین بردن سردی طبیعت تأکید میکند و درخواست میکند که آبی به او بدهند تا حرارت را در او به وجود آورد. در نهایت، او جانش را به شیرینی و زندگی تشبیه میکند و از غلام انتظار مساعدت دارد.