شمارهٔ ۱۳۷۶ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در سر از وصلِ تو هر طایفه را سودایی
در جهان از تو به هر گوشه دگر غوغایی
خلقی از شمعِ جمالِ تو چو پروانه بسوخت
تو خود از حسن نداری به کسی پروایی
سالکان در طلبت بس که جهان گردیدند
در جهان چون تو ندیدند جهان آرایی
کیست خورشید که در حسن تو داخل باشد
لاف خوبی نزند با تو زمین پیمایی
هر که را پرتو مهرِ تو جگر گرم کند
دلِ بیطاقتش آرام نگیرد جایی
عاجزم در صفتِ حسنِ تو و میدانم
که نداری و نبودهست ترا همتایی
زنده از بویِ تو گشتم که ز مبدایِ وجود
قالبِ خاکی من یافت از او احیایی
باز چون درگذرم چون به سرم برگذری
ناله برخیزد و فریاد ز هر اعضایی
غافل است آن که شکایت ز نزاری کردهست
ورنه عاقل نکند سرزنشِ شیدایی
من به طوفانِ ملامت متغیّر نشوم
که به هر باد به هم بر نشود دریایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به وصف عشق و زیبایی معشوق پرداخته و به شدت از این احساسات پرشور سخن میگوید. شاعر به انتقال حالاتی چون شیدایی، سوختن پروانهها به دور شمع زیبایی معشوق، و تلاش سالکان در جستجوی زیبایی او اشاره میکند. او معتقد است که هیچ کس نمیتواند به زیبایی معشوقش برسد و هر کسی که تحت پرتو مهر او قرار گیرد، آرامش نخواهد داشت. شاعر در نهایت تأکید میکند که حتی در برابر انتقادها و ملامتها، قوی و ثابتقدم باقی میماند و میداند که عشق و زیبایی معشوقش فراتر از هر نوع محدودیتی است.